نيستند ، به اين معناست كه تركيبى محقق نشده و مركبى بهوجود نيامده است ، زيرا هرچه غير از حقيقت وجود فرض شود بطلان محض است و معدوم صرف . پس اگر جزء ديگر حقيقت وجود نيست ، معدوم است و در نتيجه تركيبى در كار نيست ؛ و اگر كلّ و مركب غير از حقيقت وجود است ، پس مركب معدوم است ، يعنى مركّبى بهوجود نيامده است ؛ و اگر هردو غير حقيقت وجودند ، نه جزء ديگرى در كار است و نه كل و مركّبى ؛ هرچه هست همين حقيقت وجود است و لا غير ، پس جزء ديگر و مركّب را هرگونه فرض كنيم مستلزم محال است ، بنابراين وجود جزء مركّبى نيست :
و ثالثا ، انّ الوجود لا يكون جزء لشىء ، لانّ الجزء الاخر و الكلّ المركّب منهما ، ان كانا هما الوجود بعينه ، فلا معنى لكون الشىء جزء لنفسه و ان كان احدهما او كلاهما غير الوجود ، فلا تركيب .
در بيان فوق ، فرض كرديم وجود خود يكى از اجزاست و جزء ديگرى با آن تركيب و كلّ حاصل مىگردد . اكنون مىتوان فرض كرد كه وجود همان كلّ و مركب است كه از دو جزء ديگر تشكيل شده است ، در اين صورت استحالهء اين فرض عينا با همان بيانى كه در فرض اول بهكار رفت ثابت مىشود . پس به اين نتيجه مىرسيم كه وجود جزء ندارد . بنابراين ، وجود نه جزء چيزى است و نه خود جزء دارد ، يعنى حقيقتى است بسيط :
و بهذا البيان يثبت انّ الوجود لا جزء له و يتبيّن ايضا ان الوجود بسيط فى ذاته .
2 - 3 - 6 : تحقيق در بساطت وجود
گاه وقتى سخن از بساطت به ميان مىآيد ، مقصود بساطت مفهوم وجود است ، به اين معنا كه اين مفهوم مانند مفاهيم ماهوى نيست كه به جنس و فصل تحليلپذيرند . اين سخن صحيح است ولى در اين فرع مطمح نظر نيست . زيرا اولا ، اين نوع بساطت خاص وجود نيست ، مفاهيم ديگرى نيز هستند كه بسيطاند ، مانند اجناس عاليه و ثانيا ، بساطتى كه در اين فرع مطرح است از فروع اصالت وجود و متوقف بر آن است ، در حالىكه بساطت مفهوم وجود متوقف بر اصالت وجود نيست ، قائلين به اصالت ماهيت و متكلمين نيز آن را بسيط مىدانند .
پس مقصود از بساطت وجود در اين فرع بساطت حقيقت عينى وجود است ولى ، نظر به