معه » و نيز « التشخص هو ان يكون للمتشخص معان لا يشركه فيها غيره » « 1 » كه بازگشت هردو به اين است كه شىء متشخص شركتپذير نيست ، چيز ديگرى نمىتواند با متشخص از آن جهت كه متشخص است شريك باشد ، از همينرو متشخص از آن جهت كه متشخص است مثل ندارد . مثلا زيد از آن جهت كه انسان است مثل دارد ، شريك دارد ، چون عمرو نيز انسان است ، پس مثل زيد است و در ماهيت انسانيت با او شريك است . بنابراين ، زيد از آن حيث كه انسان است متشخص نيست ؛ به تعبير دقيقتر ، ماهيت انسانى زيد متشخص نيست ، چون شركتپذير است ؛ افراد متعددى مىتوانند واجد آن باشند . در يك كلام ، حيثيت تشخص همان حيثيتى است كه ذاتا اباى از شركت دارد . از طرف ديگر ، شركتپذيرى تنها در شيئى متصور است كه قابل صدق و انطباق بر اشياء ديگر باشد ، زيرا تنها در مورد مصداق يا مصاديق يك مفهوم و ماهيت صادق است كه همگى در آن مفهوم و ماهيت شريكاند ، يا حداقل شريك براى آنها قابل فرض است و قابليت صدق و انطباق تنها در چيزى متصور است كه بتواند در ذهن موجود شود . پس مىتوان گفت كه چيزى كه در ذهن موجود شود از آن جهت كه در ذهن است قابل انطباق بر ساير اشيا و در نتيجه شركتپذير است و مصاديق آن در آن شريكاند ، اما چيزى كه حيثيتش حيثيت خارجيت و عينيت است و ذاتا از تحقق در ذهن ابا دارد ، مانند حقيقت وجود ، چنين چيزى ذاتا شركتپذير نيست ، حيثيتش حيثيت اباى از شركت است ؛ يعنى ، ذاتا متشخص است ، پس حقيقت وجود مساوق تشخص است :
و من هنا يظهر انّ الوجود يساوق الشخصيّة .
ب ) وجود مثل ندارد
دو شىء وقتى مثل يكديگرند كه ماهيت نوعى واحد داشته باشند ؛ مثلا ، افراد انسان همه مثل يكديگرند ، زيرا ماهيت نوعى همهء آنها انسان است و گفته شد كه حقيقت وجود ماهيت نوعى ندارد ، پس مثل نيز ندارد :
و من هنا يظهر ايضا انّ الوجود لا مثل له ، لانّ مثل الشىء ما يشاركه فى الماهيّة النوعيّة و لا ماهيّة نوعيّة للوجود .
هامش
( 1 ) - التعليقات ، ص 107 .