ذهن و چه در خارج - مجازا و بالعرض موجود است ، همين موجوديت مجازى خود را وامدار وجود است . بنابراين ، ممكن نيست ماهيت در مرتبهاى از مراتب بدون وجود موجود باشد ، ولو مجازا و اعتبارا . انفكاك حقيقت وجود از ماهيت مساوى است با معدوميت صرف ماهيت . به محض اينكه ماهيت را در ظرفى از ظروف و مرتبهاى از مراتب موجود دانستيم ، ولو مجازا ، حتما در آن ظرف و مرتبهوجودى محقق است كه به اعتبار آن ، ماهيت نيز بالعرض و المجاز موجود است . پس در هيچ مرتبهاى از مراتبى كه ماهيت اعتبار مىشود حقيقت وجود از آن انفكاكپذير نيست ، و با توجه به اين امر كه شيئى را كه از شىء ديگر انفكاكپذير نيست « لازم » آن مىنامند ، بايد بگوييم كه حقيقت وجود از لوازم ماهيت است :
و بذلك يظهر انّ الوجود من لوازم الماهيّة ، الخارجة عن ذاتها .
2 - 6 : فرع دوم - عدم اتصاف وجود به احكام ماهوى
1 - 2 - 6 : توضيح مدّعا
ماهيت از آن جهت كه در ذهن موجود مىشود هم قابل انطباق بر اشياست ، هم اشيا تحت آن مندرجاند و هم خود مندرج تحت ساير ماهيات مىشود . از آن جهت كه منطبق بر اشياست يا اشيا تحت آن مندرجاند ، متصف مىشود به اينكه جزئى يا كلى است ، جنس يا فصل يا نوع يا عرضى عام يا خاص است و از آن جهت كه خود تحت ماهيات ديگر مندرج مىشود ، متصف مىشود به اينكه ماهيت نوعى دارد ، جنس دارد ، فصل دارد .
از باب مثال ، ماهيت كلى و ماهيت جزئى را در نظر مىگيريم . ماهيت كلى ماهيتى است كه فرض صدق آن بر اشياء كثير محال نيست و ماهيت جزئى ماهيتى است كه فرض صدق آن بر اشياء كثير محال است . پس ماهيت از آن حيث كه در ذهن موجود است و قابليت صدق بر اشيا دارد متصف به كليت يا جزئيت مىشود ؛ و نيز ماهيت كلى يا تمام حقيقت مشترك بين افراد مندرج در تحت آن است ، كه در اين صورت نوع است ، يا تمام حقيقت مشترك آنها نيست ، بلكه جزء اعم اين حقيقت است ، كه جنس است ، يا جزء اخص آن است ، كه فصل است . پس ماهيت از آن حيث كه افراد يا انواعى در تحت آن مندرجاند متصف به جنسيت يا نوعيت يا فصليت مىشود و همچنين است در اتصاف به عرضيت عام و خاص ؛ و نيز انسان