حيث هى هى اصيل نيست ، بلكه به نظر ايشان ماهيتى اصيل است كه بهوجود ، يعنى به خداوند ، منتسب است .
محقق دوانى ، براساس رأى فوق ، به اين نتيجهء نيز رسيده است كه اطلاق لفظ « موجود » بر خداوند و ممكنات به اشتراك لفظى است نه معنوى ، زيرا وقتى مىگوييم : « خداوند موجود است » يعنى عين الوجود است و وقتى مىگوييم : « مكنات موجودند » يعنى منتسب بهوجودند ؛ از اينرو لفظ « موجود » در خداوند به معناى عين الوجود بهكار رفته است و در ممكنات به معناى منتسب بهوجود .
نكتهاى كه بايد توجه داشت اينكه ممكن است گمان رود كه در اينجا نيز لفظ « موجود » به يك معنا و مفهوم بهكار رفته است ، پس تفاوت در مفهوم اين واژه نيست ، اگر تفاوتى باشد ، در ناحيهء مصداق است و به علت خلط مفهوم با مصداق تصور شده است كه مفاهيم نيز متفاوتاند ، مانند آنچه در 1 - 3 - 4 دربارهء مفهوم « موجود » گفته شد ، ولى اين گمان باطل است ، در اينجا حقيقتا مفهوم « موجود » متفاوت است و به يك معنى بر خداوند و ممكنات اطلاق نشده است و با آنچه قبلا گفته شد ، فرق دارد .
در آنجا « موجود » در همهء موارد با معناى مشتقى خود ، يعنى به معناى ذات داراى وجود ، به كار رفته بود ، منتها در پارهاى از مصاديق اين مبدا غيرذات و در پارهاى ديگر عين ذات بود و نظر به اينكه ذات خود واجد خود است ، صدق مىكرد كه ذات داراى مبدأ است ، پس در تمام موارد و مصاديق « موجود » به معناى « ذات داراى وجود » بهكار رفته بود ولى در اينجا اينگونه نيست ، بلكه در خداوند « موجود » به معناى « ذات داراى وجود » بهكار رفته است ، منتها ذاتى كه مبدأ عين اوست ، چنان كه فوقا گذشت ، و در ممكنات اصلا به معناى مشتقى آن ، يعنى « ذات داراى وجود » ، بهكار نرفته است بلكه به معناى « ذات منتسب بهوجود » استعمال شده است و روشن است كه مفهوم « ذات داراى وجود » و « ذات منتسب بهوجود » متغايرند :
و تبيّن ايضا فساد القول باصالة الوجود فى الواجب و اصالة الماهيّة فى الممكن ، كما قال به الدوانى و قرّره بانّ الوجود ، على ما يقتضيه ذوق المتألّهين ، حقيقة عينيّة شخصيّة هى الواجب تعالى و تتأصّل الماهيّات الممكنة بنوع من الانتساب اليه ، فاطلاق « الموجود » عليه تعالى بمعنى انّه عين الوجود و على الماهيّات الممكنة بمعنى انّها منتسبة الى الوجود الذى هو الواجب .
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 101
مساهمون: الشيخ محمد تقي مصباح اليزدي
ص١٠١