نموده ، به قسمى كه بسترى شدم ؛ به طورى كه طبيب براى من آوردند و طبعاً از رفتن براى مأموريتى كه رئيس قطار داده بود معذور گرديدم .
پس از آنكه فرستادهء رئيس قطار از نزد من بيرون رفت ، ديدم تب فرو نشست و حالم به حالت عادى برگشت ، كاملًا خوب و سرحال خود را ديدم . دانستم بايد در اين ميان سرّى باشد . از اين روى ، برخاسته به منزل آن سيد رفتم . به مجرد آنكه نزد او نشستم فوراً يك دوره اصول اعتقاديه با برهان و دليل براى من گفت ، به طورى كه من مؤمن شدم و سپس دستوراتى به من داده ، فرمود : فردا نيز بيا . چند روزى همچنان نزد او رفتم . هنگامى كه پيش روى او مىنشستم آنچه از امور واقعه روى داده بود براى من بدون ذرهاى كم و بيش حكايت مىنمود و از افعال و نيات شخصى من كه احدى جز من بر آنها اطلاع نداشت بيان مىنمود .
مدتى گذشت تا اينكه شبى از روى ناچارى در مجلس دوستان شركت كردم و ناچار شدم قمارى بنمايم . فردا چون خدمت او رسيدم فوراً فرمود : آيا حيا و شرم ننمودى كه اين گناه كبيرهء موبقه را انجام دادى ؟ اشك ندامت از ديدگان من سرازير شد ، گفتم : غلط كردم ، توبه كردم . فرمود : غسل توبه كن و ديگر چنين منما ؛ و سپس دستوراتى ديگر فرمود . خلاصه به طور كلى رشتهء كارم را عوض كرد و برنامهء زندگى مرا تغيير داد . چون اين قضيه در زنجان اتفاق افتاد و بعداً خواستم به تهران حركت كنم امر فرمود كه بعضى از علما را در تهران زيارت كنم و بالأخره مأمور شدم كه براى زيارتِ اعتاب عاليات بدان صوب مسافرت كنم . اين سفر ، سفرى است كه به امرِ آن سيد بزرگوار مىنمايم » .
دوست ما گفت : « در نزديكىهاى عراق دوباره ديدم ناگهان صداى او به گريه بلند شد ، سبب را پرسيدم ، گفت : الآن وارد خاك عراق شديم ، چون حضرت اباعبداللَّه عليه السلام به من خير مَقدم فرمودند » .
منظور آنكه اگر كسى واقعاً از روى صدق و صفا قدم در راه نهد و از صميم دل
رساله لب اللباب در سير و سلوك اولى الألباب به ضميمه مصاحبات ( طبع جديد ) ( فارسى ) — صفحة 82
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٨٢