يكى از دوستان چنين نقل مىكرد كه : « در ماشين نشسته و مشرف به كربلاى معلا مىشدم . سفر من از ايران بود . در نزديكى صندلى من جوانى ريشتراشيده و فرنگىمآب نشسته بود . لهذا سخنى بين ما و او رد و بدل نشد . ناگهان صداى اين جوان دفعتاً به زارى و گريه بلند شد . بسيار تعجب كردم ، پرسيدم : سبب گريه چيست ؟
گفت : پس اگر به شما نگويم به چه شخصى بگويم . من مهندس راه و ساختمان هستم .
از دوران كودكى تربيت من طورى بود كه لامذهب بار آمده و طبيعى بودم و مبدأ و معاد را قبول نداشتم . فقط در دل خود محبتى به مردم ديندار احساس مىكردم ، خواه مسلمان باشند يا مسيحى يا يهودى .
شبى در محفل دوستان كه بسيارى بهايى بودند حاضر شدم و تا ساعتى چند به لهو و لعب و رقص و غيره اشتغال داشتم . پس از گذشت زمانى در خود احساس شرمندگى نمودم و از افعال خودم خيلى بدم آمد . ناچار از اتاق خارج شده ، به طبقهء فوقانى رفتم و در آنجا تنها مدتى گريه كردم و چنين گفتم : اى آنكه اگر خدايى هست آن خدا تويى ، مرا درياب . پس از لحظهاى به پايين آمدم . شب به پايان رسيد و تفرق حاصل گرديد . فرداى آن شب به اتفاق رئيس قطار و چند نفر از بزرگان ، براى مأموريت فنىِ خود عازم مسافرت به مقصدى بوديم . ناگهان ديدم از دور سيدى نورانى نزديك من آمده ، به من سلام نمود و فرمود : با شما كارى دارم . وعده كردم فردا بعدازظهر از او ديدن كنم . اتفاقاً پس از رفتن او بعضى گفتند : اين بزرگوار است و چرا با بىاعتنايى جواب سلام او را دادى ؟ چون وقتى كه آن سيد به من سلام كرد گمان كردم او احتياجى دارد و براى اين منظور اينجا پيش من آمده است . از روى تصادف ، رئيس قطار فرمان داد كه فردا بعدازظهر كه كاملًا تطبيق با همان وقت معهود مىنمود بايد فلان مكان بوده و دستوراتى چنين و چنان به من داد كه بايد عمل كنى . من با خود گفتم : بنابراين ، نمىتوانم ديگر به ديدن اين سيد بروم . فردا چون وقت كار محوّلهء رئيس قطار نزديك مىشد در خود احساس كسالت كردم و كم كم تب شديدى روى
رساله لب اللباب در سير و سلوك اولى الألباب به ضميمه مصاحبات ( طبع جديد ) ( فارسى ) — صفحة 81
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٨١