هستى را پاره كردن و به هستى مطلق رسيدن ، ديگر در اينجا عين ثابت كجاست ؟
چه خوب شاعر اين معنا را مجسم نموده [ است ] ، قاعدتاً بايد محىالدين باشد ، و ملاصدرا در اسفار شاهد آورده است ، كه :
أعانِقُها وَالنَّفْسُ بَعْدُ مَشوقَةٌ * إِلَيها وَهَلْ بَعْدَ الْعِناقِ تَداني
وَأَلْثَمُ فاها كَيْ تَزولَ حَرارَتي * فَيَزْدادُ ما ألْقَى مِنَ الْهَيجانِ
كَأَنَّ فُؤادي لَيْسَ يُشْفَى غَليلُهُ * سِوَى أَنْ يُرَى الروحانِ يَتَّحِدانِ « 1 »
وقتى كه دو روح متحد شوند كجا ديگر اثرى از عين ثابت متصور است ؟
و در همين بحث عشق ، اين دو بيت را شاهد آورده است كه :
أنَا مَن أهْوَى وَ مَنْ أَهْوَى أنا * نَحْنُ رُوحانِ حَلَلْنا بَدَنا
فَإذا أَبْصَرْتَني أَبْصَرْتَهُ * وَإذا أَبْصَرْتَهُ أَبْصَرْتَنا « 2 »
چه قدر اين اشعار نغز و آبدار است ! اصولًا عشق مجازى قنطرهء عشق حقيقى است و تشبيهات و استعارات و كنايات و عباراتى كه در عشق مجازى يا در مظاهر و مجالى از محبوب حقيقى به كار مىرود چه قدر مىتواند نشانگر و روشنگر همان عشق حقيقى باشد ؟ ما فنا و فدا در عشقهاى مبتلا به مظاهر را در اين دنيا مىبينيم ، و تحققش را چون آفتاب مىنگريم . همين معنا را دربارهء فناى در ذات حضرت احديت
هامش
( 1 ) . اسفار طبع حروفى ، ج 7 ، ص 179 ؛ گويد : « كَما قال قائلُهم » و گويا مرادش از اين قائل ، محىالدين است . « من او را در آغوش گرفتم و باز نفس آرام نشد و اشتياق به او داشت ؛ و آيا مگر بعد از در آغوش گرفتن نزديكى ديگرى هم هست ؟ ! و من دهان او را بوسيدم ، شايد حرارت عشق من فرو نشيند ، پس هيجان عشق من به واسطهء اين برخورد زياده گشت ! گويا مثل اينكه آتش غليانِ دل من شفا پيدا نمىكند ، مگر زمانى كه دو روح متحد ديده شوند . »
( 2 ) . همان ، ص 178 : « من همان كسى هستم كه هواى او را در سر دارم ، و آن كسى كه من عشق او را دارم من هستم . ما دو روح هستيم كه در يك بدن وارد شدهايم ، چون تو مرا ببينى او را ديدهاى ! و چون او را ببينى ما را ديدهاى ! »