من خَسى بى سر و پايم كه به سيل افتادم * او كه مىرفت مرا هم به دل دريا برد
من به سرچشمهء خورشيد نه خود بردم راه * ذرهاى بودم و مِهر تو مرا بالا برد
خَم ابروى تو بود و كف مينوى تو بود * كه به يك جلوه ز من نام و نشان يك جا برد « 1 »
بالاخره يك واقعيتى است ، و يك تحقق خارجى است ، كه خداوند با الهام خود بر دل سوختهاى جارى نموده ، و اين حقيقت را بر زبان آورده است .
و علاوه ، ما در خودمان بالجبلة و الغريزه مىيابيم كه خود را فانى مىكنيم ، و در بسيارى از امور حاضر به فنا هستيم . ما وقتى خود را در آتش مىافكنيم يا در دريا غرق مىكنيم فقط براى نجات بچهء خودمان ، براى عزيز خودمان ؛ آيا براى اثبات خودمان اين كار را مىكنيم يا براى نيستى خودمان ؟
شما بفرماييد : « براى » هم نداريم ؛ نه اثبات و نه نيستى .
اشكال ندارد ، نداشته باشيم ! اين تعبيرات از نقطهء نظر ضيق عبارت است ، ولى حقمسئله به جاى خود باقى است .
راه اثباتش اين است كه : انسان در حقيقت ، متحقق به ان يت و شخصيت خداست ، و به وجود حضرت حق موجود است ، ولى قبل از فنا خيال مىكرد براى خود چيزى دارد ، وجودى دارد ، انيتى دارد ، و چون به سوى فنا مىرود ، يعنى از اين انيت و شخصيت و تعين محدود دست بر مىدارد و به سوى اطلاق مىرود ، معلوم است كه اين سفر چه قدر لذت دارد .
فنا يعنى از حد عبور كردن ، نه از دست دادن وجود ؛ فنا يعنى تخيل ضيق و تنگى ،
هامش
( 1 ) . اين اشعار سرودهء خود علامه طباطبائى است ، و لذا در مصاحبه به عنوان شاهد ، ذكر شده است