بِأبي أنتَ وامي درست است ؛ فدايت شوم درست است ؛ يعنى واقعيتهايى را كه من از شما ادراك مىكنم ، خودم را براى حفظ آنها تا سر حد نابودى حاضرم فدا كنم و نابود شوم .
اين معانى را ما انكار نداريم ، مطلب سر اين است كه اگر فنا مستلزم از بين رفتن هويت شود ، ما براى دعوت ، معناى صحيحى را ادراك نمىكنيم و همين كه ادراك نشد ، ما هيچ راهى به مَدْعوٌّ إلَيه نداريم . آن وقت تمام جهات دعوت و داعى و مدْعو و مدعوٌّ إليه و مدعوٌّ بِه همه باطل مىشود .
پس بايد فنا را توجيه كنيم و راه به توجيه نداريم ؛ كلام در اينجاست .
از اين اشعار عاشقانه و عارفانه ما هم كم و بيش بلديم ؛ عمداً شعر نمىخوانم ! ولى يا بايد ثابت كرد كه فنا يك واقعيتى است فوق واقعيتها و به هيچ وجه كثرت و خصوصيت و سمو و امثالها را ندارد ، و يا از اين طرف اثبات كنيم كه اين حقيقتى است ثابت و ليكن در اين حقيقت ثابت ، اسم و رسمى نيست ؛ مثل آنكه نظير آن را در « انواع مجرده » گفتهايم .
در انواع مجرده ، در عين حال كه يك فرد بيشتر تحقق پيدا نمىكند ، كثرات بسيارى از راه تعلق به مرحلهء ماديت به دست مىآورند و مجرد هم هستند و در عين حال خصوصيات فردى و اسمى را هم نگه داشتهاند .
اين مسئله بسيار دقيق است و نمىتوان به زودى از آن عبور نموده و حكم نمود . و اصل اين كلام يعنى فناى در ذات خدا صحيح است و قابل انكار نيست ، ولى بايد راهش را پيدا كرد . با كنار نهادن عين ثابت ، مطلب درست در نمىآيد .
محىالدين قائل به بقاى اعيان ثابته مىباشد و روى آن اصرار و ابرام هم دارد ، با اينكه قائل به فناى در ذات خدا مىباشد .
و نظير اين مطلب را در آنجايى كه براى حشر زنده مىشوند و حضور پيدا مىكنند گفتهاند ، كه چون وجودشان مجرد است و به واسطهء آن تجرد ، كثراتى را دارند
رساله لب اللباب در سير و سلوك اولى الألباب به ضميمه مصاحبات ( طبع جديد ) ( فارسى ) — صفحة 227
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٢٧