عاشق كه به معشوق خود عشق مىورزد ، حاضر است خود را فداى او كند ، و در برابر وجود و هستى او در خود ، هستى نبيند . اين است معناى عشق حقيقى ، كه عاشق غير از معشوق نبيند و با كس نگويد ، و چيزى نشنود و گرنه اين ، عشق نيست و ادعاى عشق است ! و اگر معشوق بداند كه عاشق مىخواهد انيت و عين ثابت خود را حفظ كند ، و اين عشق را وسيلهء بقاى هويت و شخصيت خود قرار داده ، و مىخواهد براى خود كسب كمالى كند چنان سيلى بر او بنوازد كه نه سر بماند و نه دستار !
معناى لا هُوَ إلّاهُو چيست ؟ اگر انّيّت و هويت و حقيقت وجود اختصاص به حضرت حق - سبحانه و تعالى - داشته باشد و بنابراين اصل وجودهاى موجودات نمود باشند ، نه بود حقيقى و ظهور و تجلى باشند ، نه وجود بالاصاله و حقيقت ، پس چه بهتر هر چه زودتر اين پردهء اوهام كه وجود را به خود نسبت مىدهند دريده شود و وجود به صاحب وجود واگذار گردد و لا هُوَ إلّاهُو از حقيقت سرّ و جان بروز كند ، و توحيد محض كه مساوق با فناى جميع موجودات و كائنات در ذات حق است ، روشن و واضح گردد .
علامه : اگر فنا به ما ربط نداشته باشد و در فنا چيزى باقى نماند ، پس من و شما يعنى چه ؟ و اين گفت و گوها و اثباتها و نفىها به كجا برمىگردد ؟ و به ما چه ربطى دارد ؟
براى چه به دنبال حق بيفتيم و او را جست و جو كنيم ؟ انسان براى چه عبادت كند ؟
چون ديگر لذتى نيست و طبعاً آزار و عذاب بر كنار مىرود .
« وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي »
يك واقعيتى است ، يك معناى معقولى در زير اين عبارت هست ؛ اين عبارت و اين توجيهِ وجه ، موجه مىخواهد و اگر نه ، هيچ نيست و معناى معقولى نمىدهد ، چون مايى نيستيم ، وجهى نداريم ، خودى نيست ، اويى نيست ، ادراكى نيست .
فناى در ذات نه آنكه مستحيل نيست ، بلكه واجب است ، و معناى فنا نيز همين معناى متبادر به ذهن است و معناى ديگرى ندارد ، ولى بايد راه اثباتش را پيدا كرد .