برساند ، زيرا كه انسان موجودى است متحرك و قابل ترقى و كمال . بنابراين سرشت اوليهء او همان استعدادِ محض و قابليت صِرفه است كه چون آن را در عالم طبيعت و كثرت به حال خود گذارند :
« أَعْرَضَ وَ نَأى بِجانِبِهِ » *
، و
« لَيَؤُسٌ كَفُورٌ »
مىگردد ؛ و چنانچه او را تربيت كنند و راه را به او نشان دهند ، از اين مراحل ضعف و فتور و سستى عبور نموده و به مقام عزّ انسانيت مىرسد .
پس در سرشت انسان اين استعداد و قابليت نهفته است ، و اين قدرت و قوّت خفته است ، و انسان گرچه به حسب ظاهر همان انسان مأيوس و كفور است ، ليكن در نهاد او درياهايى از نور تابان حقيقت موج مىزند كه آنها نيز از سرشت او خارج نبودهاند ، منتها آن نورها و درخششها به وسيلهء رياضت و تربيت بايد به منصهء ظهور برسد .
انسان موجودى است تو در تو ، و داراى مراحل مختلفه ، و همهء اين مراحل در وجود او منطوى و جزء سرشت اوست و انسان نمىتواند مقامى را كه خارج از سرشت اوست به دست بياورد .
و مراد از انسان در اين آيهء شريفه ، آن نفس قدسيه و روح ناطقهء او نيست كه از مراحل نهفته در وجود او باشد ، و ادراك آن مراحل نياز به طىِّ طريق و هدايت الهيّه داشته باشد ، بلكه مراد از انسان ، همين افراد و انسانهاى معمولى ، با افكار عامى و حالات عادى هستند ، و البته از اين شاكلهها همان اعراض و جانب خالى كردن و يأس و كفران سر مىزند . و آنكه هدايت ربّانيّه دست او را بگيرد و از اين شاكله خارج كند ، از اين خلقت و از اين درجهء از فطرت خارج شده است ، نه از مطلق فطرت و خلقت .
و چه قدر مفاد اين آيه شباهت دارد با آيات وارده در سورهء معارج ؛ آنجا كه مىفرمايد :
« إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً * إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً * وَ إِذا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً