دوم : هدايتى است كه بعضى به سوى خدا پيدا مىكنند ، و راه را مىيابند ، و از اين شاكله خارج مىشوند . و برخى در آنها ، اين خاصه بيشتر مىگردد و هدايتشان افزون مىشود ، و راهشان روشنتر و مستقيمتر مىگردد .
آيا اين آيه مىخواهد بفهماند كه سرشت و شاكلهء همهء مردم بر همان حالت اوليه ، يعنى اعراض و پهلو تهى كردن از حق در صورت نعمت و مأيوس شدن از رحمت ، در صورت پيدايش بدى و شر است و افرادى كه هدايت مىيابند و سر در راه مىنهند و طريق سعادت مىپيمايند ، از اين فطرت اوليه خارج مىشوند ؟ و آيا آنها از راه و روش اوليهء خود كه همان سرشت و فطرت است ، ميانبُر مىروند ؟ يا اينكه اين افراد نيز از فطرت و ريخت و قالب اوليه خود خارج نيستند ، و اين هدايت هم بر اساس فطرت و سرشتى است كه در كمون آنها نهاده شده است ؟
اگر بگوييم : از فطرت اوليهء خود خارج مىشوند - همانطور كه ظاهر آيه اين چنين است و استثناى منقطع است - خروج از فطرت چه معنا دارد ؟ مگر مىشود كسى يا موجودى به طور كلى از سازمان اوليه و از قالب هستى خود خارج شود و به فطرت و سازمان ديگرى درآيد ؟ و علاوه مىدانيم كه فطرت انسان بر توحيد و سعادت است ، نه بر شقاوت .
و اگر بگوييم : آن راه يافتگى نيز طبق موازين و اساس فطرت است ، و دو حالت مختلف انسان را فرا مىگيرد : حالت اوليه كه اعراض و سرپيچى و فرومايگى و يأس و سرافكندگى است ، و حالت ثانويه كه خروج از اين مرحله ، و پيدايش بصيرت و راهيافتگى در صراط مستقيم باشد ، و استثناى متصل باشد ، اين خلاف ظاهر آيه است كه مىفرمايد : همه بر شاكلهء خود رفتار مىكنند و آن اعراض و يأس طبق شاكله است .
بنابراين بايد آن راه يافتگى ، خارج از شاكله يعنى از سازمان وجودى انسان باشد ؟
علامه : ظاهراً مراد از « شاكله » همان شاكلهء اوليه است ، قبل از آنكه دست تربيت بر سر انسان قرار گيرد و استعدادهاى نهفته و خفتهء او را به مرحلهء فعليت و ظهور و بروز
رساله لب اللباب در سير و سلوك اولى الألباب به ضميمه مصاحبات ( طبع جديد ) ( فارسى ) — صفحة 163
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٦٣