در اين مرحله از شناخت است كه عقل به ناتوانى خود از درك حق تعالى پىمىبرد ، زيرا تنها وسيلهء ادراك عقل ، همان مفاهيم ذهنى است . و گفتيم كه مفاهيم ذهنى در حد ذات خود از يكديگر متمايز و در نتيجه ، محدود هستند . پس عقل انسان هنگامى كه مىخواهد صفتى را بر حق تعالى اثبات كند ، اگرچه او مىخواهد به يگانگى ذات با آن صفت حكم كند ، ولى با همين توصيف خود به نوعى مغايرت بين ذات و صفت اعتراف كرده است : « فَمَن وَصفَه فقد قَرِنَه » .
پس هركس او را توصيف كند ذات او را با آن صفت مقرون ساخته است . اقتران چيزى به چيزى جز با دوگانگى امكانپذير نيست و دوگانگى موجب تجزيه است ، زيرا ناگزير از ما به الاشتراك و ما به الامتياز خواهد بود و در نتيجه در عالم ذهن ، صاحب اجزايى خواهد شد كه به هريك جداگانه اشاره شود . و اين اشاره فقط در صورتى امكانپذير است كه اجزاى مورد اشاره وجه امتيازى داشته باشند كه به وسيلهء آن از يكديگر جدا شوند . اين جاست كه مرز وجودى پديد آمده وحدت عددى را به وجود خواهد آورد . با پيدايش وحدت عددى توحيد حق تعالى از بين خواهد رفت .
اين جاست كه عقل دچار حيرت مىشود و چارهاى جز اين نمىيابد كه صفاتى را كه براى خدا اثبات كرده بود نفى كند . حتى اين « نفى » را كه خود نوعى توصيف است از او نفى كند .
و به همين دليل است كه اميرمؤمنان در آغاز همين خطبه مىفرمايد :
الذى لايدركه بُعدُ الهمم ، و لايناله غَوصُ الفِطَن الذى ليس لصفته حدّ محدود ، ولانعتٌ موجود ، و لاوقت معدود و لا أجل ممدود ؛ « 1 »
شاهباز انديشه نتواند برفراز ذات او بال بگسترد و استعدادهاى پرتوان نتواند بردرك او نايل شود . كه براى صفت او حدى نيست و براى كمالات او مرزى نيست ،
هامش
( 1 ) . نهجالبلاغه صبحى صالح ، ص 39 ، خطبهء اول و غررالحكم و دررالكلم آمدى ، ج 4 ، ص 389