خودخواهى را كنار گذاشته و عدالت را به خاطر عدالت ، و اجتماع را به خاطر اجتماع بخواهند ، ولى مسلم است كهاين افراد نمونه ، هرگز نمىتوانند مقياس حسابهاى اجتماعى كه بر پايهء طرز تفكر عمومى بنا مىشود ، بوده باشد ، زيرا همانطور كه مىدانيم و تجربه نيز ثابت كرده است ، « حب ذات » و غريزهء « خوددوستى » و يا به تعبير ديگر « خودخواهى » بيش از هر چيز ديگر وجود نوع انسان حكومت مىكند - در واقع مصداق روشن مثل معروف « بايك گل بهار نمىشود » اينجاست .
8 . در اين جا از دو راه ، عدم امكان حل اختلافات به وسيلهء قوانين بشرى اثبات شده است : نخست اين كه عامل بروز اختلافات اجتماعى و وقوع تجاوزها معمولًا همان حكومت غريزهء خودخواهى بر وجود انسان است . بنا بر اين انسانى كه خواه ناخواه اين غريزه بر وى حكومت مىكند ، چگونه مىتواند خود عامل حل اختلافات و جلوگيرى از تجاوزها بوده باشد ؟ همانطور كه طرفين نزاع هرگز نمىتوانند نقش ميانجى را بازى كنند .
اين همان قانونى است كه در فلسفه به عنوان قانون « محال بودن عليّت يك چيز براى موضوعى و ضد آن » شناخته شده است . از اين گذشته به فرض اين كه انسان بتواند با فكر خود چنين قوانينى طرح كند ، باز اجراى آن به بن بست خواهد انجاميد ، همانطور كه شرح آن را در مقدمات دانستيم .
دوم اين كه قوانين بشرى در اعمال انسانها نظارت دارد نه بر اخلاق و غرايز و افكار ، در حالى كه كارهاى مردم مولود افكار و احساسات درونى آنهاست و بدون اصلاح آنها هر گونه اقدامى براى اصلاح عمل نقش بر آب است .
راست است كه در اجتماعات كنونى كانونى به نام فرهنگ وجود دارد كه با افكار و احساسات افراد سروكار دارد ، ولى نبايد تصور كرد كه فرهنگ ، دستگاهى مجزا از ساير دستگاههاى اجتماعى است و نمىتوان انتظار داشت كه فرهنگ بر افكار و احساسات مردم حكومت كند و مسئوليت وجدانى و باطنى در آنها به وجود آورد ،
مجموعه رسائل ( فارسى ) — صفحة 171
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٧١