درونى و نيروى فكر خود به سوى اختلاف دعوت مىكند و البته چنين عاملى وسيلهء رفع اختلاف نمىتواند بوده باشد .
و از اين جا روشن است كه اين شعور انسانى كه اصل دين را از دستگاه آفرينش به طور الهام مىگيرد ، سنخ ديگرى است از شعور ، غير از شعور فكرى كه در همهء افراد موجود است و اين شعور مخصوص ، همان است كه « وحى » ناميده مىشود .
اشكال
و نبايد تصور كرد كه اگر چنين شعورى در انسان نهفته بود ، مىبايست در جميع افراد بوده و همه از وى مطلع باشند و ديگر وقف عدهاى مخصوص به نام « انبيا » نشود .
جواب
زيرا هر مزيت و كمالى كه در نهاد همهء افراد نهفته است ، لزوم ندارد كه در همهء افراد بروز كرده و به فعليت برسد ؛ چنانكه شهوت و ميل جنسى در همهء افراد نهفته است ، با اين همه در افراد بالغ به ظهور رسيده و فعليت مىيابد و نه در افراد ديگر .
و چنانكه قدماى روان شناسان و برخى از روان شناسان جديد مانند جيمز انگليسى ( در كتاب روانشناسى خود ) و ديگران تصريح كردهاند كه انسان ، نفس ديگرى ( يا مرتبهء ديگرى از مراتب نفس ) در پس پردهء اين نفس دارد كه اگر روزنهاى به سوى آن باز كند ( چنانكه در اهل رياضات اتفاق مىافتد ) بسيارى از اسرار غيبى كه از ديگران پنهان است بر وى مكشوف مىگردد .
7 . سخنان انبيا نظريهء وحى را تأييد مىكند
آن چه از راه استدلال به دست مىآيد اين است كه بايد در ميان بشر غير از شعور فكرى شعور باطنى ديگرى بوده باشد كه بتواند جامعهء بشرى را از اختلاف و