لحظهء قبل است . « ديد » چنين اشخاصى اينگونه است و بنابراين ، هنگام قيامت قسم ياد مىكنند كه در دنيا جز لحظهاى يا ساعتى نبودهاند . اينكه مكث خود را در حيات دنيا يك لحظه دانستهاند نه از آن جهت است كه آن را با حيات ابدى خويش كه در قيامت ظاهر مىشود قياس نموده و بنابراين مدّت حيات دنيا را كوچك شمردهاند ، چه دراين صورت كلام ايشان كلام صحيحى خواهد بود : حيات دنيا در قياس با حيات اخروى واقعاً لحظهاى است و بنابراين ، وجهى نداشت كه گفته شود
« كَذلِكَ كانُوا يُؤْفَكُونَ »
خداوند اين نظر مجرمان را باطل دانسته و آن را انحرافى از حق مىداند كه هميشه عادت و رويهء مجرمان بوده است . پس اين نظر مجرمان نمىتواند همان نظر صحيح قياس حيات دنيا به حيات اخروى و تقليل آن باشد .
پذيرفتن اين تقرير بسيار مشكل است ، چه آنكه مقدمات مذكور درصدر كلام ، نتيجهء مطلوب را انتاج نمىكند . اينكه ادراك و ديد مجرمان و دنياپرستان بسيار محدود و مقيّد است و لذا معمولًا ادراكاتشان محكوم به زمان است ، يعنى در امورى فكر مىكنند كه هر لحظه در ظهور و بطون است : لحظهاى ظاهر مىشود و لحظهاى به باطن مىرود ، از هيچ روى مستلزم آن نيست كه در هنگام قيامت كه به عقب برمىگردند و زمانى را كه پشتسر گذاشتهاند ملاحظه مىكنند آن را يك لحظه بدانند .
حتّى در همين حيات دنيا گاه اتفاق مىافتد كه شخص به زمان سپرى شده مىانديشد و هيچگاه آن را يك لحظه نمىداند و فرض هم اين است كه اين « يك لحظه دانستن » هم از باب تقليل زمان حيات دنيا نسبت به حيات اخروى نيست .
2 . آنچه از تفسير شريف الميزان استفاده مىشود اين است كه اولًا : سخن مجرمان در برههء ميان موت و قيامت است و مجرمان اين برهه را يك لحظه دانستهاند ، نه مدّت حيات دنيا را . ثانياً خطاى اين گروه در اين است كه فصل ميان موت و قيامت را فصلى زمانى پنداشتهاند و لذا آن را لحظهاى مىخواندهاند ، مراد از « ساعت » يعنى زمانى اندك . مجرمان كأنّ هنوز خود را در حيات دنيا مىبينند ، چون غير از دنيا به عالمى