اين احتمال دوم درواقع با علامات وقوع قيامت كه در آيات دستهء اول مطرح بود ، منطبق مىشود . و لكن مطلبى كه اين احتمال را بعيد مىسازد تعبير « ايستاده و پا برجا بودن » است ، در قيامت كوهها متلاشى مىشوند و چون پشم زده شده به اطراف پراكنده مىشوند فلذا به كار بردن تعبير « ايستاده و پا برجا » چه مناسبتى دارد ؟ بنابراين احتمال متصوّر در آيه همين است كه مراد از سير و حركت كوهها ، حركتى باشد كه با پابرجا بودن آنها منافاتى نداشته باشد . برگشت اين معنا به معنايى است كه در آيهء
« وَ سُيِّرَتِ الْجِبالُ فَكانَتْ سَراباً »
ذكر كرديم . يعنى انسان در همين نشئه و در حال خطاب كوهها را پابرجا و استوار مىبيند در حالىكه در باطن مندكّ و فانىاند ، استوارى كوهها به لحاظ نظر خلقى است و اندكاك به لحاظ نظر فنايى ، عالم درواقع فانى در حق است گرچه ديد غيربصير چنين نمىبيند .
اين محصّل كلمات مرحوم علّامه قدس سره است و لكن بهنظر مىرسد منطبق ساختن معناى « حركت » در آيهء دوم بر « اندكاك ذاتى » اشيا حملى خلاف ظاهر باشد . اينكه كوهها همچون ابر درحركتند غير از اندكاك و فناى ذاتى آنهاست و بلكه در تعبير
« وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ »
اشارهء به ذات باقى است و اين با فناى ذات سازگار نيست .
به خلاف آيهء اول كه فرمود
« فَكانَتْ سَراباً »
چه آنكه سراب ، پندار آب است و از حقيقت خالى ، در آن آيه ، نفى واقعيت از كوهها مىشود و لذا با فناى ذاتى اشيا كاملًا موافق است .
( 125 ) . كلمات مرحوم علّامه در اينجا گرچه در نظر بدوى مبهم است ، و لكن با تأمّل در مجموع آنها و تصريحات ذيل كلام ابهامها زدوده مىشود . ابهامى كه در كلام بهنظر مىرسد آنكه درصدر كلام سخن از بطلان اسباب و از ميان رفتن روابط در قيامت بوده است كه از آن نوعى وجود و تحقّق براى آنها در دنيا استفاده مىشود ، درحالىكه در ذيل كلام سخن از انكشاف و ظهور اين بطلان است . يعنى اشيا و موجودات عالم اوّلًا و آخراً در ذات خود باطلند و معدوم و هيچ زمانى از خود وجودى استقلالى