غيرواقعى و جعلى . بنابراين در اين ميان آنچه كه با اعتبار تلائم و تناسبى دارد [ كه بتوان به لحاظ آن وصف نسبى « اعتبارى » را اخذ نمود ] يا تطبيق مفهوم به مصداقى خاص است يا مصداقيت آن شىء براى مفهوم مذكور و بنابراين بهنظر مىرسد كه صحيح آن است كه « تطبيق » يا « مصداقيّت » را اعتبارى بخوانيم نه مفهومى را بما هو هو .
( 60 ) . عبارات متن در اينجا كاملًا روشن نيستند . به نظر مىرسد مقصود اصلى چنين باشد : ذات انسان نسبت به بعضى افعال [ كه آنها را ملائم خويش يافته ] اقتضا دارد و نسبت به بعضى افعال ديگر [ كه آنها را غيرملائم يافته ] اقتضاى عدم يا ابا . انسان از اين دو نسبت صورتى در نفس خويش مىيابد . اين صور حقيقىاند و در حكايتى كه از رابطهء انسان و فعل بهعمل مىآورند ، هيچگونه اعتباريّتى راه نمىيابد و لكن انسان به همين مقدار بسنده نمىكند و نسبت « وجوب » و « ضرورتى » را كه در ميان قضاياى حقيقيّه يافته است ، ميان خود و فعل خود قرار مىدهد ، اين يك اعتبار است . چون رابطهء انسان و فعل او [ قبل از تحقّق فعل ] يك رابطهء ضرورت و وجوب نيست ، پس ضرورىشمردن فعل ، ادراكى اعتبارى است . حدّ اعتبار در اينجا صدق مىكند :
رابطهاى را كه ضرورى نيست مصداق « ضرورى » شمردهايم ، يا حدّ « ضرورت » را به غير مصداق خودش دادهايم . به اين ترتيب اين جملهء متن را « . . . وقتى مىگوييم اين فعل واجب است » مراد از « وجوب فعل » همان صورت « اقتضاى ذات نسبت به امرى است . . . » بايد اينطور معنا كنيم كه « وجوب فعل » صورت اعتبارى « اقتضاى ذات نسبت به امرى » است ؛ يعنى اينطور نيست كه « اقتضاى ذات نسبت به امرى » مصداق حقيقى صورت « وجوب » يا ضرورت باشد و اين تطبيقى اعتبارى از ناحيهء فاعل است كه اين « اقتضا » را وجوب مىبيند . و الّا اگر كلام مرحوم علّامه قدس سره را به اين معنا حمل نكنيم ، و « صورت » در كلام فوق را همان صورت واقعى بدانيم ، راهيافتن اعتبار به مفهوم « وجوب » متصوّر نيست . چون طبق فرض « وجوب » صورت واقعى « اقتضاى
انسان از آغاز تا انجام ( فارسى ) — صفحة 255
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٥٥