براى حل مطلب بايد به اين نكته توجّه كرد كه مراد از عود معلول به علت خويش در سلسلهء علل و معاليل ، در واقع فنا و اندكاك هر معلولى در علت خويش است تا اينكه به اسماى الهى ختم شود . گرچه معلول همواره در ذات علت فانى و مندك است و همانطور كه در تعليقهء [ 1 ] گذشت معلول عين الربط به علت است و لكن اين معنا براى وى ظهور ندارد . در سلسلهء عود ، اندكاك و فنا براى معلول ظهور مىيابد نه اينكه تازه فنا و اندكاك حاصل مىگردد . به اين نكته بايد توجّه كرد كه ظهور فنا و اندكاك بعينه ظهور علت است براى معلول . در آن زمان معلول مشاهده مىكند كه جز علت هيچ نيست و ظهور نفس فنا و اندكاك به تبع اين ظهور است و به عبارت ديگر فنا به نحو معناى حرفى مشاهده مىشود نه معناى اسمى .
حال سخن در اين است كه چه مقدار از علت براى معلول آشكار و عيان مىگردد و چگونه عيانى ؟ اين ظهور و فنا بستگى به سعهء وجودى خود معلول دارد . بايد ديد معلول با وجود خود [ كه تجلّى علت است ] چه كرده است آيا در صراط كمال آن گام برداشته يا در انحطاط ؛ به هر مقدار كه معلول سعهء وجودى يافته باشد به همان مقدار تجلّى علت براى او كاملتر است و به هر مقدار كه از كمال بازمانده باشد به همان مقدار از تجلّى كمالات علت به دور است و شقاوت هم همين است . شقاوت امرى وجودى نيست فقدان كمال است . نابينايى و ناشنوايى فقدان دو امر وجودىاند :
شنوايى و بينايى . در آخرت هم همين است : هر كس از اينجا توشهاى برد به همان مقدار در آنجا مىبيند و مىشنود و هر كس كه نبرد در ظلمت نابينايى و ناشنوايى و . . .
درخواهد غلطيد . پس هر معلولى در علت خود فانى مىشود اما چه فنايى ؟ ! گاه فنايى است كه دائماً و پياپى تجليات جماليه حق را بهدنبال دارد
« وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيها بُكْرَةً وَ عَشِيًّا »
و گاه فنايى است ظلمات فوق ظلمات ،
« مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبِيلًا »
؛ هر كس در اين دنيا نابيناست در آنجا نيز نابيناست و بلكه در ظلماتى عظيمتر درخواهد افتاد .