مىشود و نزد وى حاضر مىگردد 206 و شفيع در واقع واسطهء فيوضات الهيّه نسبت به مشفوع است و برگشت اين معنا نيز بالاخره به اين واقعيت است كه حق سبحان به شافع اجازهء شهادت حقايق اعمال و علم بدانها را داده است همانطور كه در اين آيه آمده است :
« وَ لا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ »
« 1 » . « 2 »
شفاعت و طهارت ذاتى شافع
خلاصه اينكه اذن خداى سبحان در قول ، همان رضاى به آن است و واضح است كه رضا جز به كمال شىء بما هو كمال ، تعلّق نمىگيرد ؛ پس « قول مرضى » همان « كمال قول » است كه تعبيرى ديگر از « قول صواب » خواهد بود . به اين ترتيب « اذنيافتگان » در شفاعت كسانى هستند كه در قولشان مرضى باشند و در عملشان خطا نكنند كما اينكه بايد در ذاتشان مرضى باشند چه آنكه قول از آثار ذات است و روشن است هيچ اثرى از آثار ذات كمال نمىيابد مگر اينكه نفسى كه مبدأ آن اثر است كمال يافته باشد ؛ 207 گرچه عكس اين مطلب صحيح نيست ، چه تواند كه ذات به خاطر طهارت اصل و خلوص عقايدش مرضى باشد و لكن افعال و آثار وى به خاطر مانع و حاجبى مورد رضايت واقع نگردد .
حاصل كلام اينكه شافعين كسانى هستند كه خداوند از ذاتشان و فعلشان راضى است ، يعنى بر كمالشان و كمال قولشان ، شاهد گشته كه نقص و خطايى در آن راه ندارد و به عبارت ديگر علم آنها علم خداى سبحان است كه به شبهات اوهام و خطاى اهوا در نياميخته ، چون علم درمواردى كه واقعاً احاطهء به معلوم دارد و صادق است ، از آن
هامش
( 1 ) . زخرف ، آيه 86
( 2 ) . اين آيه قدرت شافع بر شفاعتكردن را منوط به دو قيد دانسته : علم و اينكه شفاعت به حق باشد نه باطل . و ظاهر اين است كه مراد از شهادت مرحلهء تحمّل آن است نه ادا ، گرچه مرجع هر دو واحد است ( مصنّف )