مثلًا از نظر منطق قضيهء موجبه بايد تنها در جايى تشكيل شود كه ميان موضوع و محمول حقيقتاً يك « نسبت اتحاديه » و يا يك « نسبت ربطيه » در كار باشد و بدون تحقيق اين چنين نسبتهايى هرگز قضيهء موجبه صادق نيست . و همچنين سالبهء محصله را بايد در جايى به كار برد كه هيچگونه رابطهء اتحادى و يا نسبت ربطى ميان موضوع و محمول در خارج از ذهن برقرار نيست ، به نحوى كه هر هنگام ذهن كه عامل درك كنندهء حقايق عينى است محمول خاصى را با موضوع مقايسه مىكند ، بىدرنگ دريافت خواهد كرد كه آن محمول به آن موضوع تعلقى ندارد . « انسان كوه نيست » و « دشت دريا نيست » و « آسمان ريسمان نيست » همه مثالهايى است كه در قالب منطقى سالبهء محصله ريخته شده و حكايت مىكند از اينكه محمول با موضوع در جهان هستى نسبتى ندارند .
در قضيهء معدوله نيز گفته شده كه بايد در جايى به كار آيد كه موضوع ذاتاً شايستگى محمول را دارا باشد ، هرچند كه در حال تشكيل و اظهار قضيه آن محمول را فاقد است . اين شايستگى را « ملكه » مىگويند . من باب مثال اگر گفته شود : ابوالعلاء معرى شاعرى نابيناست ، اين قضيه معدوله است ( معدولة المحمول ) كه از شايستگى بينايى ابوالعلاء معرى حكايت مىكند و معناى آن اين است كه ابوالعلاء فاقد چيزى است كه شايستهء آن است . اين فقدان را « عدم ملكه » مىگويند . واضح است كه اينگونه فقدان را به كوه دماوند و يا عالى قاپوى اصفهان نمىتوان نسبت داد ؛ يعنى طبق اصول منطقى صحيح نيست كه بگوييم « كوه دماوند نابيناست » يا « عالىقاپوى اصفهان بىچشم و ابروست » . باز هم ملاحظه مىكنيم كه حتى قضاياى معدوله از گوناگونىهاى جهان حكايت مىسرايد و از روى خواستهء اين و آن نيست . و در حقيقت منطق در عالم الفاظ انعكاس ذهن است در لفظ و در عالم ذهن انعكاس حقايق عينى است در ذهن .
با توجه به اين اصل بايد گفت اينكه در بعضى كتابهاى ابتدايى منطق شايد به
بررسى هاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 68
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٦٨