تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بررسى هاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 67

مساهمون:

ص٦٧
پيش از اين كه به شرح داستان آن بپردازيم ، از ذكر اين نكته ناگزيريم : در افواه فلاسفهء اسلامى اين پرسش مورد بررسى واقع شده كه آيا منطق شاخه‌اى از شاخه‌هاى فلسفه است يا علم مستقلى است كه به عنوان « علم پايه » در فلسفه از آن استفاده مىشود . نظريهء تحقيقى اين است كه منطق جزء فلسفه است ، اما نه جزء مستقل و اصالى بلكه جزء آلى فلسفه به شمار مىرود . و معناى جزء آلى اين است كه منطق بنا به گفتهء حكيم سبزوارى « منظور به » فلسفه است نه « منظور فيه » و به عبارت ديگر منطق وسيله‌اى براى اثبات و دريافتن مسائل فلسفه مىباشد و از خود ، وجود و تعريف مستقلى در برابر فلسفه ندارد ، تنها به وسيلهء منطق ما مىتوانيم مباحث فلسفه و ادراكات عقلانى خود را طرح و مورد مناظره و كنكاش قرار دهيم تا به حقايق موجود همان‌گونه كه هستند هم راهنمايى شويم و هم بتوانيم راهنمايى كنيم . براساس اين نظريه تمام تقسيمات و مباحثى كه در منطق طرح مىشود گو اين‌كه از ( معقولات ثانيه ) مىباشد به حقايق عينى جهان كه موضوع فلسفه است بستگى مىيابد . و اگر تقسيمى از تقسيمات منطقى و يا مسأله‌اى از مسائل آن سرانجام به حقيقت عينى جهان منتهى نگردد ، آن تقسيم اعتبار منطقى ندارد و از مسائل حقيقى منطق به شمار نخواهد آمد ، چون در هرحال دانش منطق از دانش‌هاى اعتبارى نيست بلكه از دانش‌هاى حقيقى است و از فلسفه كه از حقايق جهان بحث مىكند جدا نيست . اين هم خود مسأله‌اى است كه بايد در جاى ديگر بحث شود كه چگونه « معقولات ثانيه » علم منطق را تشكيل مىدهد از حقايق عينى و جزئى جهان هستى ريشه مىگيرد . اما اكنون مقصود اين است كه اين نكته معلوم گردد كه قضاياى منطقى چه سوالب و چه موجبات و چه سالبةالمحمول و چه معدولات همه به حقايق گوناگون جهان‌بينى مىپيوندد به هيچ وجه مربوط به اعتبار مفسرين و خواسته منطقيين نيست ؛ يعنى گوناگونىهاى قضاياى منطقى نيز از ميناگرىهاى اوست كه به گفتهء مولانا :
اين همه ميناگرىها كار اوست * اين همه اكسيرها زاسرار اوست