مانند فرد كاملى از انسان كه بهطور ضرورت انسان بوده و آثار انسانى از وى ظاهر است و موجود بالقوه كه حاصل امكان موجوديت خاصه است و هنوز آثار ضرورى آن ظاهر نيست ، مانند وجود انسان در نطفه ( مادهء نطفه ) كه بالفعل نطفه ولى بالقوه انسان است و هنوز آثار ضرورى انسانيت را ندارد . گذشتگان فلاسفه بيرون آمدن چيزى را از قوه به سوى فعليت دو قسم تصور مىكردند .
اول ، خروج دفعى مانند تبدل يكى از جواهر عنصرى به يك عنصر ديگر ، نظير تبديل آتش به هوا كه صورت عنصرى آن دفعتاً باطل شده و صورت عنصرى ديگرى جايگزين آن گردد . دوم ، خروج تدريجى كه به واسطهء حركت انجام مىگيرد ، مانند انتقال جوهر از عرض به سوى عرض ديگر ، چون انتقال تدريجى از كيفيتى به سوى كيفيتى ديگر ، يا وضعى به سوى وضع ديگر ، يا از مكانى به سوى مكانى ديگر ، و در نتيجه حركت را در چهار مقولهء عرضى ( كيف ، كم ، وضع و اين ) منحصر مىكردند .
ولى صدرالمتألهين به واسطهء براهينى كه اقامه كرده ، تبدل دفعى جواهر ماديه را از صورتى به صورتى ( كون و فساد ) نفى نموده و اين گونه تبديلات را از قبيل حركت گرفته و بالاخره حركت جوهرى را اثبات كرده است .
لازمهء اين نظريه اين است كه هر موجود مادى از جهت صورت جوهرى خود و از جهت اعراض خود ، تحت نظام حركت واقع شود و هر موجود ثابتى از ماده و قوه عارى مجرد بوده باشد .
و به حسب اين نظر ، تقسيم وجود به قوه و فعل مساوى است با تقسيم جهان هستى به دو قسم : وجود سيال و وجود ثابت و هر وجود مادى و داراى قوه و امكان سيال و تحت نظام حركت و هر وجود غيرمادى كه هيچگونه قوه و امكان در آن نيست ، ثابت و بىحركت مىباشد .
جهان ماده با جميع اركان جوهرى و عرضى خود يك واحد عظيم از حركت را تشكيل مىدهد كه مانند نهر بيكرانى از آب روان پيوسته گذران و دو لحظه متوالى در
بررسى هاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 21
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢١