يك حال نمىماند .
و از اينجاست كه صدرالمتألهين در كلام خود صريحاً مىگويد : افراد انواع جسمانيه عموماً با چهار بعد محدود مىباشند : طول ، عرض ، عمق و زمان « 1 » و هر يك از اين اجسام نوعى به حسب انقسامات زمان منقسم و متكثر و متفرق بوده و وحدت آنها را نفوس مجردهء آنها يا ارباب انواع حافظاند .
اين حركت عمومى در ميان دو نقطهء قوّه و فعل ، يا ماده و تجرد واقع بوده و جهان ماده به واسطهء اين حركت پيوسته اجزايى از خود را از منطقهء ناتمامى و نقص حمل كرده و به سر منزل تجرد مىرساند و در حقيقت يك كارخانهء مجردسازى است كه با فعاليت خود مواد اوليه را با سيلان و جريان تربيت كرده و به حال تجرد مىرساند و پس از تجريد كامل و مفارقت از ماده ، دوباره به تجريد رشتهء مواد ديگرى مىپردازد و همچنين . . . و از همين راه است كه صدرالمتألهين نفوس را « جسمانية البقا » مىداند ، يعنى نفس در اول حدوث همان بدن مادى مىباشد كه تدريجاً با حركت جوهرى تجرد پيدا كرده و بالاخره از بدن مفارقت مىنمايد .
9 . تقسيم وجود به حادث و قديم :
در اين بحث اقسام تقدم و تأخر و معيتهايى كه در جهان هستى پيدا مىشود ، مورد كنجكاوى قرارگرفته و سپس به توضيح حقيقت حدوث و قدم و اقسام آنها پرداخته مىشود .
گذشتگان فلاسفه نظر به اينكه سرتاسر جهان معلول مبدأ آفرينش و در نتيجه ذات و هستى عالم مسبوق به هستى و وجود اوست ، عالم را حادث ذاتى دانسته و منتهى به واجب مىگرفتند ، در عين حال كه زمان را بىنهايت فرض مىكردند و به نظر آنها « غيرمتناهى زمانى » بودن يك موجود ممكن ، منافات با معلول بودن آن ندارد ،
هامش
( 1 ) . كتاب اسفار ، سفر اول ، فصل 33 ، « بحث و تحصيل »