شىء بشود ، بلكه معنايش اين است كه چون ممكنات در حد ذاتشان احتياج به علت داشته ، عين احتياج هستند ، به حكم عقل در حد ذاتشان عدم است به خلاف خداوند كه در حدّ ذات خود حاجت بهغير ( علت ) ندارد و عين وجود است ، پس خدا بود و هيچ چيز نبود و لايزال همينطور است .
سؤال سوم : چگونه خداوند ساكن غير متغيّر ما فوق جسم بدون زمان و مكان موجودات متغيّره در محدودهء زمان و مكان به وجود آورد ؟
جواب : مسئلهء ربط حادث به قديم است . بايد توجه داشت كه تغيّر در تغيّر خود ثابت است و اگر در تغيّر خود متغيّر بود به ثابت تبديل مىشد . موجودات مادّيه كه متغيّر و حادث زمانى آنها هستند حركت جوهرى دارند و با وجودى سيال موجودند و سيال در سيلان خود ثابت مىباشد و از اين راه موجود متغير به علت ثابت مىتواند ارتباط داشته باشد . توضيح كامل اين مطلب را كه بسيار وسيع است از فلسفهء صدرالمتألهين بايد به دست آورد ، يك نامه گنجايش آن را ندارد .
سؤال چهارم : اگر نيروى خلقت ( خالق بودن ) جزء ذات خداوند است پس چرا خلقت ابتدا دارد ؟ و اگر جزء ذات نيست ، خداوند چگونه آن را كسب كرد ؟ و رابطهء خداوند با اين صفت چگونه است ؟
جواب : تعبير جزء ذات ، تعبير ناصوابى است اگر خداوند جزء ذات داشت كل ذواجزا مىشد و هر كلى به اجزاى خود احتياج دارد و فرض احتياج در ذات خداوند كه هر احتياج با او رفع مىشود فرضى است محال .
اگر مراد از نيروى خلقت مبدأ و سرچشمهء ايجاد بودن باشد ، منطبق مىشود به صفت قدرت و قدرت عين ذات است و منافاتى با ابتدا داشتن خلقت ندارد ، زيرا چنان كه در جواب 2 ذكر شد ، خلقت عبارت از مجموع زمان و غيرزمان است و چنين مجموعى نمىشود ابتداى زمانى فرض نمود . اگر ابتدايى فرض شود ، همان اول صادر و اول ما خلقاللَّه بود .
بررسى هاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 116
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١١٦