تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بررسى هاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
متمايز مىشوند . موضوع فلسفهء الهى مطلق موجود است ، اعم از واجب و ممكن و از خواص و عوارض مطلق موجوديت بحث مىكند و موضوع عرفان حقيقت حق ( خدا ) است و از تجليّات و تعيّنات او بحث مىكند ، و فرق اين دو فن در مسئلهء وجود اصيل اين است كه به نظر فيلسوف حقيقت وجود حقيقى است وسيع و صاحب مراتب مختلفه مانند مراتب مختلفهء نور و هر موجودى اعم از واجب و ممكن حقيقتاً بهره‌اى از حقيقت وجود دارد ولى حقيقت وجود به نظر عارف يك واحد شخصى است منحصر به واجب و غيرواجب از ممكنات موجودند مجازاً نه حقيقتاً و مظهر وجود واجبى هستند نه مستقل در وجود و داراى حقيقت وجود ( و معناى وحدت وجود اين است نه اين‌كه همه چيز خداست و خدا همه چيزِ همه چيز ) . سؤال دوم : در فلسفهء اصالت وجودى آورده شده است كه موجودات هستى ناقض و خداوند هستى كامل است . ضمناً در احاديث و قرآن آمده است كه خداوند بود و همه چيز نبود ، چگونه از هيچ‌چيز هستى ناقص به وجود آمد ؟ منظور از هستى ناقص چيست ؟ واقعيت چيستى اين هستى ناقص چيست ؟ جواب : اين مسئله در فلسفه از فروعات بحث علت و معلول است . طبق براهين فلسفى هر موجود ممكن در وجود خود احتياج به علت دارد و اگر علتش ممكن باشد ، آن نيز احتياج به علت دارد . سلسلهء علل هر چه باشد بالاخره بايد به علتى برسد كه فىنفسه موجود بوده ، احتياج به علت خارج از خود نداشته باشد ؛ يعنى واجب‌الوجود بوده ، هيچ گونه احتياج به‌غير نداشته ، از هر جهت تام و كامل باشد ، زيرا اگر سلسلهء معلولات به واجب‌الوجود نرسد ، موجود ممكن مفروض‌الوجود موجود نخواهد شد و اين خلاف فرض است . پس واجب‌الوجود است كه از هر جهت بىنياز از علت بوده و تام و كامل و علت هر موجود ممكن است بلاواسطه يا مع‌الواسطه . و از طرف ديگر ، احتياج وجودى كه موجود ممكن به علت دارد ، در حد ذاتش