بايد باشد ، زيرا اگر خارج از ذات و زايد بر ذاتش باشد ، در حد ذات محتاج نبوده و واجبالوجود خواهد بود ، درحالى كه ممكنالوجود فرض شده و اين خلاف فرض است . پس وجود ممكن عين احتياج مىباشد و نقص لازم احتياج است ، زيرا محتاج اگر ناقص نبود تام و كامل بود و احتياجى نداشت و معناى نقصِ ممكن اين است كه هيچگونه استقلال وجودى ندارد . اگر موجودات با علت موجود است و اگر از علت صرفنظر شود باطل و معدوم و هيچ است . فىالمثل نسبت معلول به علت ( ممكن به واجب ) مانند نسبت معناى حرفى است به اسم اگر گفتيم از تهران تا شيراز فلان مقدار راه است لفظ « از » يا تهران « از تهران » معناى معقولى مىدهد و تنها « از » مفهومى ندارد .
و اما اينكه گفته شده « خداوند بود و هيچچيز نبود » الخ ، معناى آن نه اين است كه زمان ثابت و بىنهايتى هست كه در طرف اول آن ( جانب ازل ) جز خدا چيز ديگرى ( مخلوقات ) نبودند و در طرف آخر آن ( جانب ابد ) مخلوقات به وجود آمدند ، زيرا در اين صورت زمان در وجود خود احتياج به خدا نخواهد داشت و در مقابل خدا واجبالوجود ديگرى خواهد بود با اينكه زمان نيز مانند ديگر ممكنات مخلوق خداست پس زمان نيز روى ساير مخلوقات بايد باشد در اين صورت عالم هستى همان خدا ( اعم از زمان و غيرزمان ) و مجموع زمان و غير زمان وجود خدا از قبيل بعديت معلول از علت ( توقف وجودى ) و خداوند نه خودش زمانى و منطق به زمان است و نه فعل او مجرى ( زمان و غيرزمان ) زمانى مىباشند .
و شاهد اين مطلب اين كه بعضى از احاديث كه اين مطلب را ذكر مىفرمايد اين طور است : « كاناللَّه و لم يكن معه شيء و هو الآن كما كان » .
و اما اينكه چگونه از هيچ چيز هستى ناقص به وجود آمد ؟ معناى اين مطلب فلسفى نه اين است كه عدم مادهء هستى ممكن مىباشد و خداوند مقدارى از عدم را برداشته از آن هستى ممكن ساخت چنان كه مثلًا زرگر مقدارى از طلا را برداشته ، آن را گوشواره و النگو مىسازد ، زيرا عدم بطلان و لاشىء است و محال است لاشىء و
بررسى هاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 115
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١١٥