- 5 -
در روش تحليلى جى . اى . مور ، بنيانگذار فلسفه جديد تحليلى ، پرسشهاى منطقى به پرسشهاى بسته و پرسشهاى گشوده تقسيم مىگردد و حدود و تعاريف اشيا و تمايز يك ماهيت از ماهيت ديگر از طريق پرسشهاى فرجام يافته و نافرجام كاملًا مشخص و شناسايى مىشود . سرانجام معلوم مىگردد كه چه حقيقتى قابل تعريف است و چه حقيقتى اصلًا قابل تعريف نيست ؛ چه حقيقتى با حقيقت ديگر مساوى است و چه حقيقتى با حقيقت ديگر حدود مشترك دارد يا ندارد .
در حدود و تعاريف مفاهيم اخلاقى ، مور از اين طريق توانسته است خوب معلوم كند كه خوبى و بدى اخلاقى اصلًا تعريفپذير نيست و كسى نمىتواند هيچ معادلهء منطقى را در مورد اين مفاهيم ثابت كند . او مىگويد ، مثلًا اگر بخواهيم ميان خوبى و لذت معادلهاى منطقى برقرار كنيم ، بايد هر كدام را در قالبى استفهامى قرار دهيم و پرسشهاى خود را بدين گونه طرح كنيم :
1 ) آيا
X
خوب است ؟
2 ) آيا
X
لذت بخش است ؟
فرض كنيم پاسخ سؤال دومين را به گونهء فرجام يافتهاى كه مورد پذيرش پرسشكننده است اقامه كنيم و اين پرسش قهراً با شنيدن اين پاسخ بسته و فرجاميافته شود . اما آيا پرسش نخستين نيز به همين گونه فرجام يافته خواهد بود ؟ هرگز چنين نيست ، زيرا ما در اين هنگام احساس مىكنيم كه پرسش نخستين هنوز گشوده و نافرجام است و خواستار پاسخ صحيح خود مىباشد ، و همين تفاوت ميان فرجاميافتگى و نافرجامى پرسشها نشاندهندهء اين است كه گزارهء دوم به هيچ وجه نمىتواند معادلهاى منطقى براى گزارهء اول باشد . همين عمل را در هر چيز ديگرى كه ممكن است به عنوان معادلهء منطقى خوبى اخلاقى پيشنهاد شود تكرار مىكنيم تا اينكه