قرار داده بودند . از اين روى مسيح ناگزير بود همّ خود را مصروف زندگى معنوى نموده ، قسمت اعظم تعليمات خود را به آن اختصاص دهد .
چنانكه اشاره شد ، اسلام در تعليمات خود روشى را انتخاب نموده كه واسطه ميان زندگى مادّى و معنوى مىباشد و در حقيقت ميان دو نوع زندگى كه كاملًا با هم متضاد مىنمايند ، آشتى داده و با هم آميخته است و حقاً انسان نيز راهى براى استكمال جز اين ندارد . زيرا بسيار روشن است كه هر نوع از انواع آفريدهها كمال خود را كه هدف هستى خودش مىباشد ، از راه فعاليت فطرى خود به دست مىآورد و نوع فعاليت آن بسته به قوا و ابزارى است كه وجودش به آنها مجهز است .
انسان نيز كه يكى از انواع آفريدههاست مشمول اين حكم كلى و ناموس عمومى است . انسان نفسى ( روحى ) دارد كه براى زندگى ابدى و نامتناهى آفريده شده و هرگز تباهى و نابودى را در آن راهى نيست و مىتواند با فعاليت پسنديدهء خود به هدف كمالى كه بالاتر از هر سعادت و خوشبختى و كامروايى است برسد . در عين حال اين نفس آسمانى پاىبند بدنى زمينى است كه ابزار فعاليتش در آن قرار گرفته و قوا و نيروهايى كه آن ابزارها و جهازات را به كار مىاندازند يك نوع ارتباط به بدن دارند و گذشته از آن ، آفرينش انسان وى را به اجتماع و مدنيّت هدايت مىكند و بىترديد اين هدايت و راهنمايى براى رسانيدن به هدف زندگى و كمال نوعى مىباشد و نيز كمال و سعادت هر آفريدهاى بىترديد كمال و سعادتى است كه واقعاً آفرينش برايش تعيين نموده است ، نه كمال و سعادت پندارى و آنچه افكار خرافى تشخيص مىدهد .
خوشبختى درخت گل در آن است كه به نشو و نماى طبيعى خود بپردازد و آنچه را طبيعت نباتىاش به سوى آن سوق مىدهد به وجود آورد ، نه اينكه در گلدان زرينى بنشيند و در كاخى زرنگار قرار گيرد .
بنابراين چگونه ممكن است انسان جز از راه به كار انداختن وسايل مادى كه آفرينش در اختيارش گذاشته و در غير محيط زندگى اجتماعى به كمال و سعادت
بررسى هاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 38
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٣٨