اندازهاى زياد و بيرون از حد و حصر است كه هرگز يك فرد انسان عادى به شمردن آنها قادر نيست تا چه رسد به اين كه در هر يك از جزئيات آنها تفصيلًا به استدلال پرداخته ، با نيروى فكرى خود در تشخيص حق و باطل و خير و شرّ آنها استقلال به خرج دهد . البته همين است كه طبعاً افراد انسان را به سوى اجتماع مدنيّت كشانيده ، فعاليتهاى مربوط به زندگى را در ميانشان توزيع و تقسيم مىنمايد . درك اين حقيقت ، انسان را ( اضطراراً ) وادار مىنمايد كه در جهاتى از زندگى خود كه تا اندازهاى در معرفت و شناسايى آنها تخصص و خبرت دارد ، به سلوك راه استدلال پرداخته ، با تشخيص علمى پيش رود . يعنى اجتهاد نمايد و در جهات ديگرى كه تخصص و خبرت ندارد ، به كسى كه ايمان به خبرويّت و درستكارى وى دارد گرويده ، به واسطهء همين اتصال ، تشخيص علمى او را براى خود تشخيص علمى فرض نموده ، پيش رود ، يعنى عمل خود را به نظر وى تطبيق نموده ، از وى تقليد نمايد .
ما هر كارى را كه بخواهيم و راه و رسمش را ندانسته باشيم ، به خبرهء همان كار مراجعه مىكنيم و به هر شغلى كه خواسته باشيم وارد شويم ، راه و چارهء آن را از متخصص همان شغل مىپرسيم و هر فنّ و صنعتى را كه مىخواهيم ياد گيريم ، به شاگردى استادى مىشتابيم كه در آن فن و صنعت بصير كار كرده است . درمان درد را از پزشك و نقشهء بنا را از معمار مىخواهيم و اصولًا سازمان تعليم و تربيت عمومى در محيط اجتماعى انسان بر همين اصل استوار است .
نتيجه
از بيان گذشته نتيجه گرفته مىشود كه :
اولًا : مسئلهء اجتهاد و تقليد يكى از اساسىترين و عمومىترين مسائل حياتى انسان مىباشد و هر انسانى كه پاى به دايرهء اجتماع مىگذارد ، از لحاظ رويهء اجتهاد و