همه اجزاى جهان آفرينشاند و هر يك از آنها در آن سهيم و دخيل هستند . البته انسان نيز يكى از اجزاى جهان بوده ، و از ديگران بر كنار نيست و مانند قطرهء آبى كه به نهر بزرگى چكانيده شود و محكوم جريان و جنب و جوش نهر بوده ، هيچگونه استقلال فردى و فعاليتى ممتاز از پيش خود ندارد .
اين سازمان پهناور جهانى ، با سعى و حركت و جنب و جوش عمومى كه در مسير وجود خود دارد ، تحولاتى عمومى به وجود مىآورد و ضمناً هر يك از انواع گوناگون و اجناس مختلف موجودات را به كمالات هستيش رسانيده و به هدفهاى وجودش رهبرى مىنمايد و چنان كه مشاهده مىكنيم ، هر يك از اين انواع از راه آفرينش و تكوين با يك سلسله قوا و ابزارى مجهز است كه با مقاصد وجودى و هدفهاى زندگىاش كمال مناسبت را دارد و تنها با فعاليتى كه با به كار انداختن همان قوا و ادوات انجام مىدهد حوايج وجودى خود را رفع نموده و نواقص خود را تبديل به كمال مىكند .
بهترين تأييد اين مطلب را در آيهء ذيل به طور بيان عمومى مىتوان يافت :
« الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى »
« 1 » ،
« الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى * وَ الَّذِي قَدَّرَ فَهَدى »
. « 2 »
و از همينجا مىتوان نتيجه گرفت كه انسان پيوسته خير و شرّ و نفع و ضرر خود را از راه الهام تكوينى و هدايت وجودى بايد بداند ، زيرا انسان جزء غير مستقلى است كه از آفرينش عمومى منفصل نيست و طبيعت عمومى آفرينش هر يك از اجزاى خود را به هدف و كمال وجودى لايق خود مىرساند و رهبرى مىنمايد و چون انسان نوعى است كه به سوى مقاصد زندگى و هدف كمالى خود با شعور و اراده رهسپار مىشود ناچار هدايت و الهام تكوينى مزبور در مورد وى به صورت علوم و افكار
هامش
( 1 ) . آنكه هر موجودى را نعمت هستى بخشيده و سپس هدايتش نمود . ( طه ، آيهء 50 )
( 2 ) . آنكه بيافريد و راست و هموار ساخت و آنكه اندازه داد و نهاد پس راه نمود . ( اعلى ، آيهء 3 )