پرداختند . اين همه جمعيت ، غير شيعى نبودند كه اول به دست امام شيعه شده باشند ! و بعد از آن به تعليم علوم و معارف بپردازند ، بلكه شيعيانى بودند كه در پس پردهء اختفا و تقيد زندگى مىكردند و با كوچكترين فرصتى ، پرده را كنار زده و بيرون آمدند .
البته اين روح توسعه يافته در كالبد اكثريت جامعه خالى از نفوذ نبود و در آينهء افهامشان حق و حقيقت را كم يا زياد جلوه مىداد و نيازمندى فطرت انسانى را به دين فطرى و بحث آزاد و احتياج متدين با ذوق و محبت را به سير معنوى ، به گوش هوش همگانى مىرسانيد .
مساعدت وضع به افكار شيعه از راه ديگر
از راه ديگر ، اوضاع تاريك جامعه كه روز به روز تاريكتر مىشد و همچنين ستمگرى فزون از حد و بىبند و بارى عمال حكومت ، كه سالى چند در خلافت خليفهء سوم و بعد از آن در تمام مدت حكمرانى بنىاميه داشت ، اين معنا را پيش مردم مسجل كرد كه اساس دين از جانب مقام خلافت هيچ گونه مصونيت ندارد و نمىشود زمام احكام و قوانين دينى به دست « مقام خلافت » سپرده شود و اجراى آن منوط به « اجتهاد » و صوابديد خليفه وقت باشد و بالاخره بر عموم روشن شده بود كه قدرت كرسى خلافت ، به نفع خود كار مىكند نه به نفع مردم و جامعه اسلامى ! و در نتيجهء اين معنا مسلم شد كه احكام و قوانين دينى قابل تغيير نبوده براى هميشه زنده است و « اجتهاد در مقابل نص » معنا ندارد . نهايت از راه ارادتى كه عامه مردم به مقام صحابه داشتند و از راه تعبد به رواياتى كه از مقام صحابه تمجيد مىكرد و اجتهاد آنها را تصديق مىنمود ، از هرگونه اعتراض به سه خليفه اولى و معاويه خوددارى مىنمودهاند و با اين كه خلافت آنها به طور آشكار روى اساس نظريه سابق استوار بود و سيرتشان به همين معنا گواهى مىداد ، مداخله و تصرفات آنها را در احكام و