تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسالت تشيع در دنياى امروز ( گفت و گويى ديگر با هانرى كربن ) ( فارسى ) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
ديگرى در الغدير ، ج 7 ، ص 144 از بلاذرى نقل شده است ) . ابن عباس مىگويد : گفتم يا اميرالمؤمنين ، چرا در روز خندق سنش را كم حساب نكرديد ؟ وقتى كه « عمروبن عبدود » به ميدان آمد و پهلوان‌ها و پيرمردها عقب كشيدند چرا زودتر از او مسلمان نشديد . . . ؟ عمر گفت : ابن عباس ، برو ! مىخواهى بر من آنچه كه پدرت و على با ابوبكر كردند روا بدارى در آن روزى كه بر او وارد شدند ؟ ابن عباس گويد : نخواستم كه عمر غضبناك شود و ساكت شدم . پس از آن عمر افزود : قسم به خدا پسر عباس ! پسر عم تو على ، سزاوارترين مردم به خلافت است ، ولى قريش نمىتواند آن را تحمّل كند ، و اگر على روى كار آيد ، قريش به تلخى حق مؤاخذه مىكنند ، و نزد على راه خلاصى نمىيابند ، اين است كه بيعتش را شكسته و با او مىجنگند . « 1 » البته عمر ، با اين همه اعترافات در صلاحيت على ، عذرهايى نيز مىتراشيد ، مثلًا گاهى مىگفت : خلافت و نبوت در يك جا جمع نمىشود ، تا اين كه بنىهاشم به هر دو افتخار كنند . و گاهى مىگفت على شوخى مىكند ! گاهى مىگفت على سنش كم است ولى حقيقت مطلب آن بود كه گفت : « قريش نمىتواند على را تحمل كند . » و روزى به ابن‌عباس گفت كه من به طور مسلم على را مظلوم مىدانم و مهاجرين از على اعراض نكردند مگر اين كه سنش را كم ديدند ! « 2 » باز عمر روزى به ابن عباس گفت : پسر عباس ! مىدانى چرا قوم شما ( قريش ) شما را منع كردند ؟ ابن‌عباس مىگويد : نخواستم جواب بدهم و گفتم اگر من ندانم اميرالمؤمنين بهتر مىداند ! عمر گفت : نمىخواستند كه خلافت و نبوت را براى شما جمع كنند تا بر قريش افتخار كنيد ! پس قريش را اختيار كردند و به واقع هم رسيدند ! گفتم يا اميرالمؤمنين ، اگر اجازه دهيد و غضب را از من دور كنيد ، جواب مىدهم .
هامش
( 1 ) . تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 36 . ( 2 ) . شيعه ، ج 1 ، ص 243