شده بود ، فعاليت مىنمود . اگرچه معلوم بود كه خلافت به على عليه السلام نخواهد رسيد ، ولى رجال شيعه ( كه تا آن روز نتوانسته بودند جمعى را با خود هم رأى كنند ) از پاى ننشسته و به سخنرانى و همفكر ساختن ديگران مشغول بودند .
شيعهها با اين كه تعداد افرادشان تا اندازهاى زياد شده بود ، ولى « حزب اموى » مرموز و نيرومند بود و خليفه را با خود هم رأى ساخته بود چه بايد كرد ؟ عمار و مقداد هر چه فعاليت كردند به جايى نرسيدند ، يعنى جز توهين و سخنان نامطلوب چيز ديگرى نشنيدند كه قسمتى از سخنان آنها در جلد اول همين كتاب نقل شده است . . . « 1 » .
عمر با انتخاب اين اعضا با يك اشاره دو كار انجام داده بود : هم دل مردم را به دست آورده و همه را از خود راضى كرد و هم به طور ضمنى ، به آنچه خودش مىخواست ، به طور غيرمستقيم عمل نمود . البته آنهايى كه از صحنه سياست دور بودند ، گفتند كه اعضاى شورا على را صلاح نديدند ! ولى در واقع صحنه را طورى ترتيب داده بودند كه محروم شدن على ، از حق خود ، طبيعى به نظر برسد . البته خود عمر بارها در خصوص لياقت و برترى على عليه السلام صحبت كرده و به آن اعتراف نموده بود ( با قطع نظر از نصوص ولايت ) ولى به قول خود وى ، قريش نمىتوانست كه على را در مقام خلافت ببيند و خود وى هم از قريش بود .
1 . عمر در بستر مرگ به على عليه السلام رو كرد و گفت : مرا از انتصاب شما به خلافت مانعى نيست ، و اگر هم به خلافت حريص باشى ، سزاوارترين مردم به آن هستى و آن گاه كه به خلافت برسى مردم را بر حق و راه راست وامىدارى ! « 2 »
2 . عمر رو به مردم كرد و گفت : من اراده كرده بودم كه فكرى بكنم و مردى را
هامش
( 1 ) . تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 140 ؛ مروج الذهب ، ج 2 ، ص 352 ؛ شرح نهج البلاغه ابن ابىالحديد ، ج 3 ، ص 72 ؛ تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 297 و الغدير ، ج 9 ، ص 115 مطالبى در اين باره نقل كردهاند ، مراجعه شود
( 2 ) . الامامه ، ج 1 ، ص 23