مىشود و حال آن كه حج ارزشى از ارزشهاى الهى است . آرى من حرام كردهام و به واقع هم رسيدهام ! گفتم : مىگويند تو متعه نساء را حرام كردهاى و حال آن كه خدا رخصت داده بود و به يك قبضه - از خرما يا گندم و جو - متعه انجام مىگرفت . گفت :
پيغمبر متعه را در زمان « ضرورت » حلال كرده بود و اكنون مردم در رفاه فراوانى هستند . پس از آن ، من نشنيدهام كسى به آن عمل كرده و با يك قبضه خرما و يا گندم نكاح كند پس باز به واقع رسيدهام .
گفتم : تو امّ ولد را پس از زاييدن ، آزاد كردى بدون اين كه صاحبش آزادش كند ؟
گفت : احترامى را با احترام اضافه كردهام و چيزى جز خير و نيكى قصد نكردم و از خدا طلب آمرزش مىكنم . گفتم : امت از تندى و سختگيرى تو شكايت دارند .
عمران مىگويد : خليفه تازيانه را از زير چانهاش برداشت و دستش را از بالا تا پايين تازيانه كشيد و گفت « أنا زميل محمد » ( زميل در زبان عرب دو لنگه بار را گويند و در گذشته كجاوه را بر شتر مىبستند ، هر طرف يك نفر مىنشست ، آن دو نفر را زميل مىگفتند ) و سپس افزود : « سوگند به خداوند كه مىچرانم ، سير مىكنم و آب مىدهم ، سيراب مىكنم و سركشان را تنبيه مىكنم ! »
طبرى و ديگران در اين جا توجيه كرده و مىگويند : مراد عمر اين است كه من در جنگِ « قرقرةالكدر » زميل ( هم كجاوه ) پيغمبر بودم ، ولى با دقت در جملات بعدى و قبلى ، معلوم مىشود كه مرادش اين نيست ، زيرا قانون جعل كردن سير و سيراب نمودن و تنبيه كردن ، ربطى به هم كجاوه بودن ندارد ، بلكه مىخواهد بگويد كه من و محمد صلى الله عليه و آله هر دو زمامدار ملت عرب و قانونگذار و رئيس آنها هستيم ، همان طورى كه او به صلاح ديد خود حكم جعل مىكرد ! من هم به حسب صلاح ديد خودم ، قانونگذارى مىكنم و احكام را بر وفق نظريه خودم تغيير مىدهم .
« عمربن عبدالعزير » گويد : « سنت را پيغمبر و خلفا براى ما تأسيس كردند . » « 1 » و از
هامش
( 1 ) . شرح شفا ، ج 2 ، ص 23