طرف عبدالملك ) گفت به خدا سوگند ! اگر بدانم كه عبدالملك از من راضى نمىشود مگر با خراب كردن اين خانه ( كعبه ) به طورى كه همه سنگهاى آن را خرد و خانه را ويران كنم ، حتماً براى رضاى او اين كار را انجام مىدهم . « 1 » در تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 313 ، داستانى نقل شده است كه تسلط عمال بنىاميه را كاملًا روشن مىسازد .
فجايع و اعمال ننگين و زشت سلاطين بنىاميه با نوشتن تمام نمىشود و از مقصد اصلى ما هم بيرون است ، لذا طالبان به الامامه و مروج الذهب و تاريخ يعقوبى و تاريخ الخلفاء و كامل و النصائح الكافيه و بويژه به جلد اول اين كتاب بحث ( بنى اميه ) چاپ جديد از صفحه 353 تا 390 مراجعه كنند .
30 . نوعى اجتهاد ؟ !
چيزى كه تا كنون ما برحسب شواهد تواريخ به دست آورديم ، اين است كه بعضى از خلفا مقامى براى خود قائل بودند كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله براى خود قائل نبود . پيغمبر اكرم برحسب صلاح و شرايط زمان و مكان ، در امور مسلمانان تصرف و دخالت مىنمود ، ولى حكم جعل نمىكرد ، بلكه منتظر وحى الهى مىشد و لكن خلفا هم تصرفاتى مىكردند و به جعل حكم و تغيير حكم مىپرداختند .
مثلًا خليفه دوم خود را « همرديف » پيغمبر معرفى نموده واجتهادهاى خود را مانند وحىهايى قلمداد كرد كه به پيغمبر مىشد ! صحابه نيز به همين نحو تصور مىكردند . و به همين دليل « عبدالرحمنبن عوف » در روز « شورا » سيره ابوبكر و عمر را ، با كتاب خدا و سيره پيغمبر اكرم ، در يك رديف قرار داد و صحابه پيغمبر اكرم وقتى كه از مظالم دوران « عثمان » دلتنگ شدند به « مصر » نامه نوشتند كه در آن نامه آمده است : « كتاب خدا و سنت پيغمبر تغيير داده شد و احكام دو خليفه تبديل
هامش
( 1 ) . همان ، ص 42 .