معناى مباحثهء دسته جمعى گرفته ، سپس فكر كرده كه دستهء اول حاضر به مباحثه و تفاهم نيستند ؛ و دستهء دوم ابا از اجتماع ندارند و ليكن اختلاف افهام در بين است ، و لذا اين نظريه را داده است .
در حالى كه اجتماع در بحث و كنجكاوى در بعضى موارد از لوازم تفكر اجتماعى است نه خودش ؛ و تفكر اجتماعى و روشها طريقه است نه در جزئيات مسائل فقهى .
گذشته از اين ، معترض محترم ما با بيانى كه كرده و در نتيجه هر يك از اقسام اختلافات را علاج ناپذير و غيرقابل اصلاح معرفى كرده ، آب را براساس دعوت دينى و سازمان تبليغ بسته است ! و رفع هرگونه اختلافى را به مشيّت بالغهء حق واگذار نموده ، كه به طور اعجازآميز رفع فرمايد .
راستى در اين صورت ما از جان اين مردم تيرهبخت و مخالفان سرسخت خود چه مىخواهيم ؟ . . . و آيا روى اين اصل ، دستگاه جهانى عظيم تعليم و تربيت و دعوت و تبليغ بازيچه و مسخره نيست ؟
انسان با نهاد خدادادى خود ، اختلافى را كه ميان خود و ديگران مىبيند قابل رفع تشخيص مىدهد ، و از اين روى به پيشرفت افكار خود اميدوار است ، و اگر چنانچه واقعاً اينطور نبود ، هرگز دستگاه آفرينش با چنين غريزهاى مجهّزش نمىكرد . و در عين حال چنانكه سابقاً نيز اشاره كرديم ، جنبهء قضايى دين حرفى است ، و جنبهء وظيفهء اختيارى انسان حرفى ديگر . . . .
5 . اجماع در اصول
معترض محترم ما مىگويد : اينكه گفتهايد : « ما اجماع را در اصول معارف حجت نمىدانيم ، بلكه نزد ما در فروع حجت است ، زيرا اجماع يا خبر واحد است يا در حكم خبر واحد » فراموش كردهايد كه اين ، حكم اجماع منقول به خبر واحد است ، نه اصل اجماع ؛ يعنى اجماع ماحصل ، اجماع منقول است كه خبر واحد ، يا در حكم خبر