إلهاً غيره علوّاً كبيراً ؛ « 1 »
سپاس خدايى راست كه اوهام را عاجز و زبون كرده ، از اين كه جز او را نايل شوند . و عقول را مانع شده ، از اين كه ذات و حقيقت او را تصور كنند ، از اين جهت كه از هر گونه شبه ( مانند ) و شكلى ، ابا و امتناع دارد . بلكه اوست كه هرگز در ذات خود ، تفاوت و اختلاف پيدا نكرده ( و اگر شبه و شكل داشت ، ذاتش با آنها و بىآنها تفاوت مىكرد ) و پاره پاره نشده ، به واسطهء عروض تجزيهء عددى در كمالش .
از اشياى جدايى گرفته ، نه به طور اختلاف مكانى ، و از اشياى كه متمكن شده ، و بر آنها تسلط يافته ، نه به طور آميزش ؛ و آنها را دانسته ، نه به واسطهء آلتى كه بدون آن علم ميسر نشود ، ميان او و معلوم او ، علمى جز خودش نيست ( ذات خودش علم است ؛ به همه چيز ) .
اگر گفته شود : « بود » ، مرجعش اين است كه وجودش ازلى و غير مسبوق است ، ( نه به معناى زمان گذشته ) ، و اگر گفته شود : « هرگز زوال نداشته » منظور ، نفى عدم و نيستى از ذات او بوده ، ( نه پيوستگى زمانى ) پس ساحت او منزه و بسى بلند است ، از سخن كسانى كه غير او را پرستيده و جز او خداى ديگرى گرفتهاند .
در اين جملات ، سه مسئلهء فلسفى زير توضيح داده مىشود :
اول اين كه : معرفت حق سبحانه ، به واسطهء تصور ذهنى نبوده ، و واقعيت خارجى او ، خود به خود و بى واسطه معلوم است .
دوم اين كه : علم وى به اشيا ، به نفس وجود اشياء است ، نه به صور ذهنيّهء آنها ، و به واسطهء آلات و ادوات ادراك .
سوم اينكه : اوليت و تقدم او بر اشيا ، تقدم زمانى نبوده و به معناى اطلاق و عدم محدوديت وجودى است .
پايهء مسئله اولى ، روى صرافت و وحدانيّت محضهء وجود حق ، گذاشته شده است ،
هامش
( 1 ) توحيد و امالى صدوق