اوست از خلقش ، و لازمهء اين جدا كردن و تميز دادن ، جدايى در صفت است ، نه جدايى به معناى كنارهگيرى ( تا وجودش محدود شود ) ، چون او خداوند آفريدگار است ، نه بندهء آفريده شده ، هرچه به تصور بيايد خدا غير اوست .
پس از آن فرمود : خدا نيست آنكه ذاتش شناخته شود ، او خودش است كه با دليل به خود دلالت مىكند ، و اوست كه به واسطهء آفريدن معرفت ، شناسندهء خود را ، به خود مىرساند .
اين روايت از شاهكارهاى بيانات اميرالمؤمنين عليه السلام است كه در وى معناى معرفت و توحيد حق را توضيح مىدهد و اساس بيان روى اين اصل است كه : « وجود حق سبحانه ، واقعيتى است كه هيچ گونه محدوديت و نهايتى نمىپذيرد » زيرا او واقعيت محضى است كه هر چيز واقعيتدارى ، در حدود و خصوصيات وجودى خود ، به وى نيازمند و هستى خاص خود را از او دريافت مىدارد .
و چون هر نيازى به وى برمىگردد ، و محدوديت و نهايت ، اثرى است كه از كنار مىرسد ، نه از نفس شيىء ، لذا او را غيرمحدود و بينهايت بايد دانست ، و چون او غيرمحدود است ، ناگزير به هر حدى كه فرض شود ، احاطه خواهد داشت .
پس در نتيجه واقعيت صرف و محض خواهد بود ، كه هيچگونه جزئى ، نه خارجى ، و نه ذهنى ، نداشته باشد ، و به چنين چيزى هيچگونه حد مفهومى ، احاطه نداشته و نمود ذهنى نخواهد داشت ، و به خلاف ساير اشيا اثبات علمى و وجود خارجى وى يكى است « وجوده اثباته » .
و هر صورت ذهنى براى وى فرض شود ، غير او بوده و معرف ذات او نخواهد بود ، زيرا وى به همان صورت محيط ، و به طور مساوى با وى و با غير وى همراه است « ما تصوّر فهو بخلافه » - « ليس بإله من عُرِف بنفسه ، هو الدالّ بالدليل عليه ، والمؤدّى بالمعرفة إليه » .
و بنابراين ، براى آيات و علاماتى كه دلالت بر وجود صانع مىكند ، همين قدر از
شيعه ( مجموعه مذكرات با پروفسور هانرى كربن ) ( فارسى ) — صفحة 123
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٢٣