آنچه فعليت يافته ، چيز ديگرى باقى نمىماند و محال است به چيز ديگرى تبديل گردد ، زيرا بنابر فرض ، استعداد آن از بين رفته است ؛ و هر چه به مرحله انسانيت نزديكتر شود ، تعداد ديگرى از استعدادها از بين مىرود ، و راه دستهاى از احتمالات بسته مىشود ، تا آنكه انسان شود و تمام حالاتى كه مىتوانست داشته باشد ، باطل گردد ، مگر انسان بودن . دراين مرحله ، محال است انسان نباشد و به چيز ديگرى تبديل گردد ؛ زيرا هر چيز ديگرى غير از انسانيت ، باطل شده و از بين رفته است . تمام آنچه گفته شد ، واضح است وترديدى درآن نيست .
از مطالب بيان شده ، روشن مىشود كه آنچه در مرحلهء تماميت وجود ، از تغيير ممانعت مىكند ، همان وجود تامى است كه به واسطهء آن ، آثار شىء بر آن ، حمل مىگردد ، زيرا وجود يك شىء ، خود آن شى است ، و اگر خود شىء - مثلًا انسان - را فرض كرديم ، محال است ازخودش دگرگون شود ؛ يعنى فرض انسان و تحقق آن درجايگاه خودش . ( دقت شود . )
و بايد دانست كه اين ، غير از تغيير و تبديلهايى است كه دراين عالم تحقق مىيابد ، زيرا تبديل انسان مثلًا به خاك و غيرآن ، تحوّل در وجود صورت انسانى نيست ، بلكه بر طرف شدن وجود انسان ازماده و جاىگزين شدن صورت خاك درآن مىباشد .
بنابراين ، درواقع تغيير درمادهاى واقع شده است كه تماميتش به واسطه صورتش مىباشد ؛ اما در وجود صورت ، تغيير رخ نداده ، بلكه باطل شده و از بين رفته است ؛ و در واقع زمان وجودى ، پايان يافته وزمان وجود ديگرى ، آغاز گشته است .
خلاصه آنكه « وجود خارجى » از راه يافتن تغيير و تبديل ، جلو گيرى مىكند .
وجود خارجى ، امرى است ملازم با آخرين تفصيلهاى واقعى شىء در ذات ، آثار و نسبتهاى خارجىاش ، بدون آنكه ابهامى در آن باشد ؛ و چون چنين است ، و از طرفى استعدادهاى وجودهاى مادى و پديدههاى امكانى و مادهء حامل آن استعدادها ، همگى درخارج موجودند ، آنها نيز از آنچه برآنند ، دگرگون نخواهند شد . بنابراين ،
رسائل توحيدى ( فارسى ) — صفحة 94
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٩٤