بدنى از يك سو ، و خلق وخوىها از سوى ديگر ، رابطه تامى برقرار است . خلقها همان ملكاتند ، يعنى علوم رسوخ يافته در جان كه دراثر تكرار احوال ، در نفس آدمى به وجود آمده و ريشه دواندهاند ، تا حدّى كه ديگر ، قابل زوال نمىباشند . همچنين تجربه به اثبات مىرساند كه تربيت ، و به ويژه تربيت به وسيلهء تلقين ، درتحقق خلق وخوىها ، مؤثر مىباشد ؛ و اين بيانگر آن است كه تأثير خصوصيات جسمى در به وجود آمدن خلق خوىها ، قطعى و غير قابل تخلف نيست ؛ بلكه درحدّ استعداد شديد مىباشد . اما خلق و خوى ، به حدى مىرسد كه ديگر ، قابل زوال نمىباشد .
بنابراين ، نفس درآغاز ، دراثر حركت جوهرى بدن ، پديد مىآيد ، و اين هنگامى است كه خيال شروع به فعاليت مىكند ؛ دراين مرحله ، نفس به شدّت رنگ بدن را دارد ، اما اين رنگ هنوز به حدى نرسيده است كه قابل زوال نباشد ، وآنگاه نفس است و آنچه پيش رو دارد : از قبيل نوع تربيت و آگاهىها و عقايد و رويدادهايى كه درارتباط و تماس با او واقع مىشود . نفس در يك حركت مداوم ، راهى را پس از راه ديگر مىپيمايد ، و حالات و عقايد گوناگون ، براو انباشته مىگردد ، و بعضى از آنها پارهاى ديگررا به دنبال مىآورد تا آنجا كه دراو ، رسوخ يافته و با او ، ملازم مىگردند .
با همين صورت نفسانى است كه انسانها از يكديگر امتياز مىيابند ، و اين همان تنوّع نفوس است . پس اگر اين صورت ، صورت سعادت باشد ، آن نفس ، در برزخ در راه سعادت قرار مىگيرد ؛ و اگر صورت شقاوت باشد ، در راه شقاوت واقع مىشود ؛ و اگر تجرّدش ، برزخى باشد درهمان مرحله توقف مىكند و اگر فوق آن باشد ، از آن مرحله مىگذرد .
نكتهاى باقى ماند و آن عبارت است از اينكه : كمال هرمعلول و غايت وجودش ، همان وجود علتش مىباشد ، و محال است معلولى درحركت تكاملى خود ، از كمال علت وجودش و مرتبهاى كه در آن است ، فراتر رود ؛ و از طرف ديگر ، محال است معلول در حركت تكاملىاش همهء مراتب وجودى كمالش را طى كند ، و به مرتبهء
رسائل توحيدى ( فارسى ) — صفحة 108
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٠٨