تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مهر تابان ( طبع جديد ) ( فارسى ) — صفحة 287

مساهمون:

ص٢٨٧
نيست همانطور كه در آتش جز آتش چيزى نيست . و ليكن مىگوئيم : وقتى كه زيد فانى شد و حقّ شد ، عين ثابتش باقيست ؛ كما اينكه وقتى كه پروانه آتش شد عين ثابتش باقى است . و اين مستلزم تعيّن ذات حقّ نمىشود ، بلكه واقعيّت خارجى حقّ تبارك و تعالى با حفظ اطلاق بجاى وجود زيد قرار مىگيرد ، و با عين ثابتش بعد از مَحو وجود و حصول حال فنا تجلّى و ظهور دارد . تفاوت درجهء معرفت زيد از محدوديّت به سعه و اطلاق ، بالاخره بازگشتش به آنست كه حقّ به جاى زيد قرار مىگيرد ، و حقّ است كه واقعست تبارك و تعالى . و ناچار بايد ضمير مرجعى داشته باشد ، و جز عين ثابت زيد بعد از فرض فنا و از دست دادن وجود چيزى نمانده است كه به آن برگردد . وقتى كه مىگوئيم : زيد فانى شد ، حكايت از فناى زيد كرده‌ايم ، پس زيدى را بايد فرض كرده باشيم كه فنا را بر آن حمل كنيم ؛ و چون ضميرى داريم و مرجع مىخواهد ، اين مرجع همان عين ثابت است و بيشتر نخواهد بود . اينست طرز تفكّر اينجانب ! و اينكه مىگوئيد : زيد فانى شد ، و از او خبرى نماند ؛ در اين جمله مىماند يك فانى شد بدون ضمير ؛ ما آن را چه كنيم ؟ در جملهء وصال زيد و فناى زيد هم تفاوتى نيست ؛ اين حرف هم توضيح لازم دارد . نمىشود زيدى موجود باشد و معذلك فناء و وصال هم واقع شود ؛ اين قبولست . امّا وقتى مىگوئيم : زيد فانى شد ، زيد كو ؟ كدام زيد ؟ آن زيد كه رفت برحمت خدا . از حيث فناى خارجى آن هم جز حقّ هيچ نداريم ، آنوقت براى زيد چه مىماند ؟ نمىدانم چه بگويم !