تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مهر تابان ( طبع جديد ) ( فارسى ) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
اى برتر از آنكه عقل گويد * بالاتر از آنكه روح جويد اى آنكه وراى اين و آنى * كيفيّت خويش را تو دانى كس واقف تو به هيچ رو نيست * آنكس كه ترا شناخت او نيست « 1 »
هامش
( 1 ) « مفاتيح الإعجاز » ص 75 ؛ و چقدر خوب اين معنى را در « طبقات الاخيار » شعرانى جزء اوّل ، ص 182 ، از عارف مشهور شيخ إبراهيم دَسوقى آورده است ؛ و ما بعضى از آن را در اينجا ذكر مىكنيم :تَجَلَّى لِىَ الْمَحْبوبُ فى كُلِّ وِجْهَةٍ * فَشاهَدْتُهُ فى كُلِّ مَعْنًى وَ صورَةٍ ( 1 ) وَ خاطَبَنى مِنّى بِكَشْفِ سَرآئِرى * فَقالَ أ تَدْرِى مَنْ أنَا قُلْتُ مُنْيَتى ( 2 ) فَأنْتَ مُناىَ بَلْ أنَا أنْتَ دآئِمًا * إذا كُنْتَ أنْتَ الْيَوْمَ عَيْنَ حَقيقَتى ( 3 ) فَقالَ كَذاكَ الامْرُ لَكِنَّهُ * إذا تَعَيَّنَتِ الاشْيآءُ كُنْتَ كَنُسْخَتى ( 4 ) فَأوْصَلْتُ ذاتى بِاتِّحادى بِذاتِهِ * بِغَيْرِ حُلولٍ بَلْ بِتَحْقيقِ نِسْبَتى ( 5 ) فَصِرْتُ فَنآءً فى بَقآءٍ مُؤَبَّدٍ * لِذاتٍ بِدَيْمومَةٍ سَرْمَديَّةِ ( 6 ) وَ غَيَّبَنى عَنّى فَأصْبَحْتُ سآئِلًا * لِذاتىَ عَنْ ذاتى لِشُغْلى بِغَيْبَتى ( 7 ) فَأغْدو وَ أمْرى بَيْنَ أمْرَيْنِ واقِفٌ * عُلومىَ تَمْحونى وَ وَهْمىَ مُثْبِتى ( 8 )( 1 ) محبوب من براى من ظاهر شد در هر وجهه‌اى ، پس من او را در تمام معنىها و در تمام صورت‌ها مشاهده كردم . ( 2 ) و با من بكشف پنهانىهاى من بمخاطبه و گفتگو برخاست ، پس گفت : آيا ميدانى من چه كسى هستم ؟ گفتم : تو آرزوى منى ! ( 3 ) پس تو آرزو و مقصد من هستى بلكه من پيوسته عين تو هستم ! چون تو امروز عين حقيقت و واقعيّت من هستى ! ( 4 ) پس گفت : آرى مطلب اينچنين است ، و ليكن چون اشياء و موجودات هر يك حدّ و تعيّنى گرفتند ، تو از ميانهء آنها مانند و مثل من شدى ! ( 5 ) پس من حقيقت و ذات خود را به او وصل كردم ، امّا اين بواسطهء حلول و اتّحاد دو چيز نبود بلكه به روشن شدن حقيقت ربط من بود . ( 6 ) پس من فنا گشتم در بقاء هميشگى و پيوستگى براى ذاتى كه متعلّق به حقّ است و داراى دوام و ابديّت و سرمديّت است . ( 7 ) و آن ذات مقدّس حقّ مرا از خودم پنهان كرد بطوريكه من از ذات خودم جوياى حال ذات خودم مىشدم ؛ چون من بواسطهء غيبتى كه از خودم نموده بودم ، انصراف داشتم و از خود بحقّ اشتغال داشتم . ( 8 ) پس حال من پيوسته چنين بود كه امر من بين دو چيز وابسته بود : يكى آنكه علوم من مرا بعالم مَحو و فناء مىكشيد ، و ديگر آنكه عالم وَهم و خيال من مرا بعالم صَحو و بقاء سوق مىداد .