در تمام اقسام فنا ضميرى باقى مىماند كه عبارت از أعيان ثابته مىباشد
علّامه : زيد حقّ شد يعنى بجاى زيد در وجود او ، حقّ حكمفرما شد ، و دست او و چشم او و گوش او شد . و زيد ديگر زيد نيست ، بلكه زيد حقّ است ؛ اين مطلب مطلب درستى است و قابل قبول .
و امّا به هر شكلى و به هر طورى بيان كنيد ، معذلك زيد فانى شد ! اگر زيد نباشد ، كه فانى شده است ؟ خداوند تبارك و تعالى از اوّل بوده و خواهد بود و پيوسته حقّ حقّ است ، ولى آنچه الآن در اينجا به وقوع پيوسته است فناى زيد است ؛ اگر نسبت اين فنا را با زيد برداريم و علاقهاش را بِبُريم ، ديگر هيچ نمىماند ، و كَأنَّه فنائى صورت نگرفته است . چون نسبت ، قائم به زيد است ؛ اگر زيد نباشد و عين ثابت او نباشد ، ديگر نسبتى نيست . و در صورت فِقدان نسبت ، محمول و موضوعى نداريم و جملهاى نداريم ؛ و در حالى كه ما اين قضيّه را داريم و نمىتوانيم انكار كنيم كه « زيد فانى شد » .
وقتى كه مىگوئيم : زيد فانى شد يعنى زيد حقّ شد ، و ضمير به زيد بر مىگردد . يعنى تعيّن و عين ثابت و آن كسى كه در عالم واقع و متن نفس الامر فانى شده است ، زيد است .
اين بحسب ظاهر درست است ، و امّا خلاف اين جور در نمىآيد ، و من درست نمىتوانم تعقّل كنم .