پس آتش آتش است .
در اينجا كه در جملهء قضيّهء خودمان مىگوئيم : پروانه آتش شد به عنوان همان مادّهء اوّليّه و مادّة الموادّ و هيولايش ؛ يعنى آن مادّه كه صورت پروانهاى داشت و از دست داد و آتش شد .
حال سؤال مىكنيم : اين پروانه كه خودش را در آتش انداخت و آتش شد ، و اينك آتش آتش است و بس ؛ آيا در ذات اين آتش عين ثابت پروانه هست ؟ آيا در آتش هُويّت و انّيّت پروانه هست ؟
حالا حقّ حقّ را مىبيند ؛ ديگر پروانه نيست . در ذات حقّ پروانه نيست ؛ چطور مىتوان گفت : عين ثابت در حقّ است ؟ آيا حقّ متعيّن است ؟ لازمهء فناء در ذات حقّ با بقاء عين ثابت ، وجود عين ثابت در ذات مىشود ؛ و اين را نمىتوان قبول نمود .
اگر بگوئيم كه : در تمام عوالم وجود ، وجود يكى بيشتر نيست و آن ، وجود حقّ است تبارك و تعالى ، و اين موجودات ، وجود اصيل و حقيقى ندارند بلكه عنوانات و اسماء و حدود وجودند ، و تعيّنات و مظاهر وجودند .
و اين اسمائى كه براى آنها قرار دادهايم چون زيد و عمرو و شجر و حجر و أمثالها ، تعيّن و حدود وجود را مشخّص مىكنند و اين اسامى ، اسامى براى وجود نيست ، براى تعيّنات وجود است .
پس زيد را كه زيد مىگوئيم ، وجودش را قصد نمىكنيم بلكه تعيّن از وجودش را قصد مىنمائيم .
وقتى كه زيد فانى مىشود ، از تعيّن دست بر مىدارد و از حدّ عبور مىكند ، و الّا اصل وجود همان بود كه در اوّل وهله بود على نحو الإطلاق و الآن هم همينطور است ؛ منتهَى در وهلهء اوّل در اين محدودهء از وجود اسم زيد بود ، حالا اين حدّ برداشته شد . و ما در اينحال فنا نظر به اين حدّ ننموديم ، بلكه نظر
مهر تابان ( طبع جديد ) ( فارسى ) — صفحة 281
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٨١