تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مهر تابان ( طبع جديد ) ( فارسى ) — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧
نيست ؛ در آنوقت ضمير حلّ شد به چه بر مىگردد ؟ يعنى : آن حبّهء قندى كه قبل از در آب افتادن حبّهء قند بود ، حلّ شد . ولى در وقت حلّ شدن ديگر حبّه نيست ؛ از حبّه بودن آن عين و اثرى نيست . البتّه اصل مادّهء شيرينى هست ولى در اين جمله ما حبّهء قند داريم ؛ و معلومست كه آن ، نيست شد فانى شد . وقتى كه حبّهء قند حلّ نشده بود حبّهء قند بود ؛ الآن آب آبست . وقتى كه زيد فانى نشده بود حقّ را مىديد ، ولى بعد از فنا ديگر زيد حقّ را نمىبيند ، حقّ حقّ را مىبيند . شبهه‌اى نيست بر اينكه غير از ذات حقّ هيچكس نمىتواند ادراك ذات او را بنمايد ، و زيد نمىتواند ادراك ذات حقّ كند . و زيدى كه فانى مىشود اگر زيدى بوده باشد بنابراين بمقام فنا نرسيده است ؛ و آنكه ملاحظهء جمال حقّ را نموده است زيد است . و اگر فنا به تمام معنى الكلمه رخ دهد زيدى نيست ؛ فاتحه‌اش خوانده شد ، نه اسمى و نه اثرى . در ذات اقدس حقّ ، حقّ حقّ است و پيوسته او حقّ است . آيا در اين جملهء ما كه حبّهء قند حلّ شد ، و نيست شد و در آب گم شد ، شكّى داريم ؟ اگر قطره‌اى در آب اندازيم ، و آن قطره شكل خود را از دست بدهد ، و سپس بگوئيم : قطره آب شد ؛ آيا در اين جمله شبهه‌اى داريم ؟ چگونه مىگوئيم : قطره آب شد و ديگر در وقتى كه آب شد قطره‌اى نيست ، همينطور مىگوئيم : زيد در ذات حضرت احديّت فانى شد و در حال فنا زيدى نيست . عنايت استعمال و ساختن جمله در اين دو صورت مشابه است .