مىآيد كه در ذات اقدس حضرت احديّت كه همان مقام هُو هوِيّت است تعيّنى وجود داشته باشد ؛ سبحانه و تعالَى .
و يا لازم مىآيد كه بگوئيم : معنى فنا ، فنا نيست ؛ و معنى نيستى و اندكاك و اضمحلال نيست .
و يا بگوئيم : اصولًا فنا در ذات خدا محال است ، و آنچه از فنا صورت تحقّق مىگيرد فناء در اسماء و صفات است .
حضرتعالى مىفرمائيد : اگر قائل بشويم به فناء در ذات ، محذورى لازم مىآيد و آن محذور اينست كه : تمام عالم را دعوت به نيستى مىكنند ، و كمال منوط به نيستى است ؛ و هيچ موجودى دوست ندارد از هستى خود بگذرد و نيست و نابود گردد . پس بنابراين ، به فناء مطلق دعوت كردن ، به اندكاك و هستى محض خواندن ، دعوت كردن به از بين رفتن اصل هويّت و انّيّت و تعيّن است و مآلش به از بين رفتن عين ثابت است .
و غريزهء انسان اجازه نمىدهد كه انسان خود را از هستى به نيستى بيندازد .
اين يك اشكال .
اشكال ديگر آنكه : اگر ما بگوئيم فناء ، نيستى مطلق است و ديگر عين ثابت باقى نمىماند ، در اين صورت در حال بقا و زوال فنا كدام موجودى تعيّن پيدا مىكند ؟ بعد از فنا ديگر موجودى نيست تا در بقا بدان هويّت رجوع كند ! و در اين صورت بايد ملتزم شويم كه بقاء ديگر بقا نيست ، بلكه حدوث جديدى است .
اين محصّل اشكال است ؛ و دفع آن مشكل نيست ، زيرا عبور از هستى به نيستى ، عبور از تعيّن به اطلاق است ؛ و در حقيقت : معاوضهء درهم با دينار .
و امّا در مورد بقاء ملتزم مىشويم كه جميع موجودات فانيه در فنا مىمانند ، و بعد از فنا بقائى ندارند ، و بواسطهء رجوع به خدا قوس صعود پايان
مهر تابان ( طبع جديد ) ( فارسى ) — صفحة 265
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٦٥