معلومست كه مراد از سَواد و خَيال و بياض ، سه عالم طبع و مثال و نفس است كه همه به سجده آمدهاند ، يعنى بمقام فنا رسيدهاند .
و در اشعار ابن فارض بالاخصّ در نظم السّلوك ( تائيّهء كبرى ) بسيارى از آنها صراحت در فناء مطلق دارد .
و از همهء اينها گذشته ، چطور در ابحاث فلسفيّه قائل به أصالة الوجود مىشويد و با هزار دليل چنان آن را محكم و مستحكم مىنمائيد و سدّ ثغور شبهات را به اعلا درجه مىكنيد ! و براى ماهيّت جز عنوان حدود و اعتبار چيزى قائل نمىشويد ! امّا در اينجا اعيان ثابته را اصل مسلّم مىگيريد ؟
اصولًا اعيان ثابته چه معنى دارد ؟ ما چيزى بعنوان ثابت غير از وجود و موجود نداريم . و بين عدم و وجود فاصلهاى نيست ؛ آنوقت ما قائل شويم كه در حال فنا وجود از بين مىرود ، ولى هويّت ثابت است ! اين چه معنى و محصّلى جز التزام بوجود فاصله بين وجود و عدم دارد ؟
در اينجا نيز مىگوئيم : اصل همان وجود است ، و ماهيّت جز حدّ وجود و اعتبار چيزى نيست . و وجود اندر كمال خويش سارى است ، تا ميرسد به به جائى كه در ذات اقدس حضرت احديّت مَحو و فانى مىگردد ؛ و ماهيّت هم كه پس از عدم وجود ، معنائى ندارد و تحقّقى ندارد ، و جز عنوان مفهوم چيزى از آن نمانده است ، و واقعيّتى در خارج ندارد ؛ ديگر در اينجا چه معنى دارد كه بگوئيم عين ثابت باقى مىماند ؟
اين قول آيا مرجعش به تناقض و تضادّگوئى نيست ؟ بلكه ما يكسره اعيان ثابته را منكر مىشويم .
مطالب عرفانى در كلمات محيى الدّين و ابن فارض و حافظ شيرازى
و امّا مُحيى الدّين و پيروان مكتب او كه در اعيان ثابته پافشارى دارند دليلشان با أصالة الوجود تطبيق نمىكند .
علّامه : امّا كلام محيى الدّين را ما بعنوان سند ذكر نكرديم ؛ محيى الدّين