تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مهر تابان ( طبع جديد ) ( فارسى ) — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩
و علاوه ، ما در خودمان بالجبلّة و الغريزه مىيابيم كه خود را فانى مىكنيم ، و در بسيارى از امور حاضر به فنا هستيم . ما وقتى خود را در آتش مىافكنيم يا در دريا غرق مىكنيم فقط براى نجات بچّهء خودمان ، براى عزيز خودمان ؛ آيا براى اثبات خودمان اين كار را مىكنيم يا براى نيستى خودمان ؟ شما بفرمائيد : « براى » هم نداريم ؛ نه اثبات و نه نيستى . اشكال ندارد ؛ نداشته باشيم ! اين تعبيرات از نقطهء نظر ضيق عبارت است ، ولى حقّ مسأله بجاى خود باقى است . راه اثباتش اينست كه : انسان در حقيقت ، متحقّق به انّيّت و شخصيّت خداست ، و بوجود حضرت حقّ موجود است ؛ ولى قبل از فنا خيال مىكرد براى خود چيزى دارد ، وجودى دارد ، انّيّتى دارد ، و چون بسوى فنا مىرود يعنى از اين انّيّت و شخصيّت و تعيّن محدود دست بر مىدارد و بسوى اطلاق مىرود ، معلومست كه اين سفر چقدر لذّت دارد . فنا يعنى از حدّ عبور كردن نه از دست دادن وجود ، فنا يعنى تخيّل ضيق و تنگى هستى را پاره كردن و به هستى مطلق رسيدن ؛ ديگر در اينجا عين ثابت كجاست ؟ چه خوب شاعر اين معنى را مجسّم نموده ، قاعدةً بايد مُحيى الدّين باشد ، و ملّا صدرا در « أسفار » شاهد آورده است ، كه
: اعانِقُها وَ النَّفْسُ بَعْدُ مَشوقَةٌ * إلَيْها وَ هَلْ بَعْدَ الْعِناقِ تَدانى وَ ألْثَمُ فاها كَىْ تَزُولَ حَرارَتى * فَيَزْدادُ ما ألْقَى مِنَ الْهَيَجانِ كَأَنَّ فُؤَادى لَيْسَ يُشْفَى غَليلُهُ * سِوَى أنْ يُرَى الرّوحانِ يَتَّحِدانِ « 1 »
هامش
( 1 ) « أسفار » طبع حروفى ، جلد 7 ، ص 179 ؛ گويد : كَما قال قآئلُهم ، و گويا مرادش از اين قائل محيى الدّين است . « من او را در آغوش گرفتم و باز نفس آرام نشد و اشتياق به او داشت ؛ و آيا مگر بعد از در آغوش گرفتن نزديكى ديگرى هم هست ؟ ! و من دهان او را بوسيدم شايد حرارت عشق من فرو نشيند ، پس هيجان عشق من بواسطهء اين برخورد زياده گشت ! گويا مثل اينكه آتش غليانِ دل من شفا پيدا نمىكند مگر زمانيكه دو روح ما متّحد ديده شوند . »
مهر تابان ( طبع جديد ) ( فارسى ) — صفحة 259 | السيد محمدحسين الطباطبائي