وقتى كه دو روح متّحد شوند كجا ديگر اثرى از عين ثابت متصوّر است ؟
و در همين بحث عشق ، اين دو بيت را شاهد آورده است كه
: أنَا مَنْ أهْوَى وَ مَنْ أهْوَى أنا * نَحْنُ رُوحانِ حَلَلْنا بَدَنا
فَإذا أبْصَرْتَنى أبْصَرْتَهُ * وَ إذا أبْصَرْتَهُ أبْصَرْتَنا « 1 »
چقدر اين اشعار نغز و آبدار است ! اصولًا عشق مجازى قنطرهء عشق حقيقى است ، و تشبيهات و استعارات و كنايات و عباراتى كه در عشق مجازى يا در مظاهر و مجالى از محبوب حقيقى به كار مىرود چقدر مىتواند نشانگر و روشنگر همان عشق حقيقى باشد . ما فنا و فدا در عشقهاى مبتلا به مظاهر را در اين دنيا مىبينيم ، و تحقّقش را چون آفتاب مىنگريم ، همين معنى را دربارهء فنا در ذات حضرت احديّت مىگوئيم ؛ در اينجا قبول داريم كه هويّت و انّيّت و عين ثابت از بين مىرود ؛ در آنجا چرا قبول نداشته باشيم ؟
عرض شد : مادرى كه خود را فداى بچّهاش مىكند ، آيا در آنوقت شعور و عقل دارد ؟ و خود را در لجّههاى انبوه آتش مىافكند كه تعيّن خود را حفظ كند ؟ عين ثابت خود را نگهدارد ؟
هامش
( 1 ) « أسفار » طبع حروفى ، جلد 7 ، ص 178 : « من همان كسى هستم كه هواى او را در سر دارم ؛ و آن كسى كه من عشق او را دارم من هستم . ما دو روح هستيم كه در يك بدن وارد شدهايم ؛ چون تو مرا ببينى او را ديدهاى ! و چون او را ببينى ما را ديدهاى ! » يا در آن هنگام اگر ما ذهنش را بخوانيم ، جز نيستى ، جز نيستى محض هيچ نمىبينيم